دلم گرفته از خودم و زندگیم که نه میشد بگی بد بوده نه میشد بگی خوب بود
اول از همه از جنسیتم که بخاطر اینکه تا اخر عمر خونه بابام نمونم و سرکوفت خواهر و برادر و بشنوم و شاهد بحث های الکی و مزخرف پدر و مادرم باشم خودمو به اب و آتیش زدم که ازدواج کنم تمام لحظه هایی که میشد خوش بود و خندید با گریه گذشت
آخه دختر که ازدواجش دیر بشه یعنی بدرد نمیخوره یعنی زشت یعنی مشکلی هست
چه پسرایی که دو زار نمی ارزن اما مجبوری با احتیاط رفتار کنی که نکنه این رد کردن ها عامل موندنت بشه
دختر چه واژه منفوری شد برام وقتی تمام ارزوهام خونه پدر ، خونه شوهر پر پر شد
بی کسی رو از این خونه به اون خونه بردم
تقصیر خود حقیرمه که محتاج یه دوست داشتن از ته دل بودم ..با یه نگاه شکستم و با یه حرف به آخر خط رسیدم
من یه دخترم که بزرگترین ارزوش سر کار رفتن بود استقلال که بی منت بی غرغر لباسای قشنگ بخرم برای خودم برای هر کسی که دوس دارم جهیزیه بخرم بدون اینکه بشینم شاهد تو سر کله زدن پدر و مادر بی پولم باشم سیسمونی بخرم بی اینکه بشه کابوسم انقد پول داشتم که پاشنه پای مطب دکترا رو میکندم عیب و ایرادمو کسی به رخم نکشه
خوشبحال همه آدمایی که تکه گاه بی منت داشتن و قرص حرفاشونو زدن بی اینکه نگران باشن الان دنیا بهم میریزه و باید برگردن آس و پاس تر از قبل خونه پدرشون..
خواهشا اگه کسی دوست ندارین یا فک میکنین دوست داشتنون موقته هواییش نکنین بذارین به حال خودش باشه