انگار داری خاطرات منو مرور میکنی پدرش کربلا بود آش پشت پا میپختیم شاید ۱۰ تا بچه ی همسنش خونمون بودن اما اینو تو اتاق خودش راه نداده بودن چون بلد نبود حرف بزنه اون بنده خدا هم رفته بود گوشه ی آشپزخونه مثل یتیم ها قایم شده بود گریه میکرد
البته من هر ۵ دقیقه میرفتم بالا سرشون و مواظبشون بودم دیدم بچم نیست رفتم پیداش کردم دیدم اینطوره بغلش کردم لباس هامو پوشیدم خونه رو به مامانم سپردم زدیم بیرون با هم رفتیم پیاده روی اون بازی میکرد من مثل ابر بهار گریه میکردم
تا بچه ها نرفتن منم نرفتم خونه بعدا با خانواده ی دو تا از اون بچه ها که همیشه بازیش نمیدادن صحبت کردم و خواستم به بچه هاشون توضیح بدن توانایی آدم ها متفاوته
الان ۴ سالداز اون روزها میگذره با اینکه خیلی سختی کشیدم روزهای خیلی بدتر اما اونجا بی پناه بودم همسرمم نبود تو خونه ی خودمون غریب بودیم خیلی دلم شکست