شوهرای ما دوقلو هستن وخیلی شبیه به هم هستن اما اوضاع مالیشون کاملن برعکس شوهر اون خونه باغ ماشین مدل بالا و ...... کلی چیزای دیگه داره اما ما فقط یه سهم تو این خونه داریم
برادر شوهر و شوهرم و پدرشوهرم زمان مجردی به صورت شریکی این خونه را ساختن بعدش برادر شوهرم خودش خونه مستقل خرید و رفت و پدر شوهرم بخاطر اینکه خودش و مادزشوهرم پیر و بیمار هستن نمیذاره ما بریم و هر بار با گریه و زاری و التماس و دعوا ما را اینجا نگه میدارن و نمیزارن خونه بفروشیم و سهم اون برادر شوهرم را بدیم پدر شوهرم میگه چون اون پسرم را به این جا رسوندم و هرجش کردم الان حق نداره این خانه را بفروشه و شما باید پیش ما بمانید خدا شاهده خیلی خاستیم بفروشیم ولی این پیر مرد و پیر زن نمیزارن اما جاریم که ثروت و طلاهاش از پارو بالا میره هربار میاد با طعنه به من میگه آشغالات را بیرون میاندازم به من میگه گدا به دخترم که فقط ۱۱سالشه میگه که بخاطر اوضاع پدرش درآینده مجبوره تن فروشی کنه در حالی که خدا شاهده دختر من هیچ بی احترامی بهش نکرده و با این سنش باحجاب و با ادبه همه دوستش دارن به من و شوهرم همیشه طعنه نداری میزنه و ثروتش را به رخمان میکشه خدایا تو که میبینی خودت جواب دلم را بهش بده