یه ساله ازدواج کردم شوهرم قبلش میوه فروشی داشت خداروشکر بد نبود اینم بگم شوهرم فوق لیسانس داره کلا نتوست کار پیدا کنه رفت سراغ میوه فروشی یه ماه مونده به عروسی کلا میوه فروشیو جم کرد به امید اینکه یه کارخوب مناسب تحصیلاتش پیدا کنه ولی نشد ک نشد یه کار دیگ پیدا کرد ولی نه اصلا حقوق درست حسابی هیچی به هیچی خیلی خسته شدم از این بی پولی استرس کرایه خونه و ما بقی ناشکری نمیکنم خونه پدرم همه چی بود هرچی ک میخواستم الان برام خیلی سخته ک حتی یه چیز کوچیک نمیتونم بخرم خیلییی برام سخته اصلا نمیتونم به شوهرم چیزی بگم چون کلا اهمیت هم نمیده به پدر مادرم از وضمون چیزی نمیگم چون نمیخوام ناراحت بشن احساس میکنم این چیزایی ک میگم واس خیلی ها خیلی مشکل کوچیکه ولی واس من بزرگترین مشکله از خونه بیرون نمیرم دلم میخواد همش تو خونه باشم تنها جایی ک تمام اینارو فراموش میکنم خونه پدر مادرمه ک اوناهم یکم دورنو زیاد نمیتونمم برم اینم بگم خیلی دلمممم میخواد بچه دارشم مادرشدنو تجربه کنم ولی نمیتونم بیمه هم نیستیم بنظرتون من چیکار کنم دنبال کار گشتم پیدا نکردم یا انقد از محل زندگیم دور بود ک با بیشتر حقوقمو میدادم به کرایه ماشین