منم یه بار رفتیم مشهد اوایل ازدواجمون بود من از اونجا با مادرشوهرم تماس نگرفتم فقط شوهرم باهاشون حرف میزد. در حالیکه خودش با دختر و دامادش سه ماه پیش از اون رفته بودن مشهد. وقتی برگشتیم مامانم چون تو شهرستانن گفتن که میاییم برای دیدنتون از زیارت اومدین. بعد دیدم شوهرم قیافه گرفت. گفتم زنگ میزنم مامان تو هم بیاد. هیچی همینکه زنگ زدم. یه سلام سرد داد بدون اینکه بگه زیارتتون قبول و... گفتم پاشین بیاین اینجا ناهار البته اونا هم تو شهرستان هستن. گفت من چطوری بیام (پدرشوهر ندارم). گفت برادر شوهرت سرما خورده خوابیده. بعد شروع کرد که اونجا رفتی یه زنگ نزدی به حساب ما رو نمیزاری و ... دیگه گریم گرفت گوشی رو دادم به شوهرم فقط زار زدم. دیگه از بس گریه کرده بودم سرم می ترکید و چشام باد کرده بود. گفتم با این وضعم چطوری جلوی مامان و بابام دربیام هیچی به یه بهونه ای زنگ زدم گفتم نیایین. اونام خیلی ناراحت شدن. از دست خودم الانم ناراحتم که چرا اون روز مامان بابام رو به خاطر یه عقده ای ناراحت کردم.
البته سه سال بعد هم خودم چنان دعوایی باهاش کردم تموم اون ناراحتیا رو روش خالی کردم در مورد مشهد هم گفتم نصف هزینه سفر مشهد در واقع مال خودم رو خودم داده بودم اونم می گفت یه تعارف نزدید به من و .... درسته حال روحیم بعد اون دعوا اصلا خوب نبود شوهرم بهم محل نمیزاشت و اونم سر سنگین شده بود خیلی زیاده روی کرده بودم. به همین خاطر یه روسری براش گرفتم تا حداقل برام قیافه نگیره. الان هم رابطمون خوبه.
به نظر من هر حرفی رو باید تو جاش زد. نباید گذاشت رو دل آدم تلنبار بشه. اونوقت اینطوری مثل یه آتشفشان فوران میکنه.
تو هم خوب کاری کردی گفتی بازم میریم و بیشتر می مونیم. بزار فردا حسرت نخوری که چرا نگفتی.