2777
2789
عنوان

مادر شوهر

| مشاهده متن کامل بحث + 506 بازدید | 32 پست
اونجوری نمیگم که میگم پسرت اصلا خرج نکرد خودم همش خرج کردم یا از اینجور حرفا

عزیزم تازه به فرض اینارم بهشون گفتید که چی ایشونم چنتا دیگه میزاره روش تحویلتون میده ..پس بهتره هیچی نگید بزارید فقط شما از دست ایشون ناراحت باشید. نه اینکه ناراحتی دو طرفه پیش بیاد 

اتفاقا حواسم نبود برگشتم گفتم ۳ روز خیلی کم بود پاییز میریم یه هفته میمونیم قشنگ سوختنش رو با چشمای ...

عزیزم چون خودم هم عروسم وهم مادر شوهر هستم بهت اینو میگم .......سعی کن اصلا به روی خودت نیاری زیاد ازحد هم اونجا میری نه حالت شرمنده ها رو داشته باش نه حالت وسی که بخواد کسی رو بسوزونه پز بده 

سعی قاطع ولی مهربون .....قاطع انگار نه انگار شما اخم اونو میبینی ....... طوری رفتار نکن که هی بخواهی بخاطر رفتن ت حالا با آش بردن وچیزهای دیگه اون بفهمه که داری باج میدی

اما درنهایت ادب ونزاکت روفراموش نکن وبا پشت چشم نازک کردن وخلاصه بعضی از رفتارها که خودمون بهتر میدونیم لجش رو در نیار بزار این موضوع ختم بخیر بشه که بعدا انعکاسش تو زندگی ت مشکل بوجود میاره خودت رو بده نکن 

لطفا برای شادی روح همسرعزیزم یه صلوات بفرستید ان شاءالله درزندگی خوشبخت وسلامت وعاقبت بخیربشین ......الهی آمین 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

اتفاقا حواسم نبود برگشتم گفتم ۳ روز خیلی کم بود پاییز میریم یه هفته میمونیم قشنگ سوختنش رو با چشمای ...


منم یه بار رفتیم مشهد اوایل ازدواجمون بود من از اونجا با مادرشوهرم تماس نگرفتم فقط شوهرم باهاشون حرف میزد. در حالیکه خودش با دختر و دامادش سه ماه پیش از اون رفته بودن مشهد. وقتی برگشتیم مامانم چون تو شهرستانن گفتن که میاییم برای دیدنتون از زیارت اومدین. بعد دیدم شوهرم قیافه گرفت. گفتم زنگ میزنم مامان تو هم بیاد. هیچی همینکه زنگ زدم. یه سلام سرد داد بدون اینکه بگه زیارتتون قبول و... گفتم پاشین بیاین اینجا ناهار البته اونا هم تو شهرستان هستن. گفت من چطوری بیام (پدرشوهر ندارم). گفت برادر شوهرت سرما خورده خوابیده. بعد شروع کرد که اونجا رفتی یه زنگ نزدی به حساب ما رو نمیزاری و ... دیگه گریم گرفت گوشی رو دادم به شوهرم فقط زار زدم. دیگه از بس گریه کرده بودم سرم می ترکید و چشام باد کرده بود. گفتم با این وضعم چطوری جلوی مامان و بابام دربیام هیچی به یه بهونه ای زنگ زدم گفتم نیایین. اونام خیلی ناراحت شدن. از دست خودم الانم ناراحتم که چرا اون روز مامان بابام رو به خاطر یه عقده ای ناراحت کردم.

البته سه سال بعد هم خودم چنان دعوایی باهاش کردم تموم اون ناراحتیا رو روش خالی کردم در مورد مشهد هم گفتم نصف هزینه سفر مشهد در واقع مال خودم رو خودم داده بودم اونم می گفت یه تعارف نزدید به من و .... درسته حال روحیم بعد اون دعوا اصلا خوب نبود شوهرم بهم محل نمیزاشت و اونم سر سنگین شده بود خیلی زیاده روی کرده بودم. به همین خاطر یه روسری براش گرفتم تا حداقل برام قیافه نگیره. الان هم رابطمون خوبه.

به نظر من هر حرفی رو باید تو جاش زد. نباید گذاشت رو دل آدم تلنبار بشه. اونوقت اینطوری مثل یه آتشفشان فوران میکنه.

 تو هم خوب کاری کردی گفتی بازم میریم و بیشتر می مونیم. بزار فردا حسرت نخوری که چرا نگفتی.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   negg_arr  |  2 ساعت پیش
توسط   aypari  |  2 ساعت پیش
توسط   آهو1957  |  54 دقیقه پیش