سلام
من وهمسرم چهار ماهه ازدواج کردیم ویک سال کلا همدیگرو میشناسم (دوستی،اشنایی)خانواده شوهرم زیاد جالب نیستن مامانشم فک میکنه هم سن منه گاهاهم من بجای خواهر بزرگترشم خیلی کم دعوت میکنه مثل بزرگترارفتارنمیکنه یک هفته پیش براش لوازم ارایش خریدم دادم شوهرم ببره حتی تشکرهم نکرد خیلی براش قدم برداشتم اما دیدم متوجه نمیشه انگار من مادرشوهرم اون عروس تو این ماه رمضون همسرمو دوبار براشام واقعا مفصل دعوت کردیم این خانوم هیچ امروز زنگ زده همسرم بیابریم بیرون مامان وخواهرمم میان گفتم باشه رفتم طرف ما ی فست فودی هست اونجا ازوقتی نشستم توماشین جوو کاملا حس کردم ک اون دختره خواهرشوهرم ک کم سنه چنان خودشو گرفته بود سلامم نداد شاخ دراوردم ازتعجب انتظاراین کارو از بچه نداشتم مادرشوهرمم همچنین
خلاصه رفتیم سفارش دادیم نشستیم مادر خودم زمان مدرسه دوستی داشت ک فامیل همسرم هستن بحث اون باز شد من گفتم مادرم میگه اون خانوم خیلی خوش قیافس مادرشوهرم تااینو شنید عصبی شد گفت نه نه اصلا قدبلندو تو پره من یکم بهم برخورد چون من خودم قدبلندم و بدنم پره ،ولی زود منصرف شدم ک منظورش من نیستم درمقابل این حرفش گفتم البته باخنده شاید شما ازش خوشتون نمیاد قیافشم بدلتون نمیشینه این ازاین
همسرم تازه سربازیش تموم شده بمادر شوهرم گفتم اگ دورهمی گرفتیم عکسشونزارین اینستا خاله من شمارو فالو کرده نمیخوام این راز من فاش بشه ک شوهرم سربازبوده جواب نداد گفت توچرا بچه خواهرشوهرمو فالوکردی گفتم همینجوری اوکی نمیکنم درثانی من حدو مرز ارتباطمومیدونم و .. اینم تمام بعد غذارواوردن مث مجسمه خودشوگرفت وفقط خورد برگشتنی هم عقب نشستم تادم درخونمون پیاده شدم ...
ادامه داره این موضوع بیاین لطفا بگم