بادخترم رفتیم پارک یه لحظه خورد به ذهنم برم اونحایی که همو میدیدیم اروم اروم داشتیم قدم میزدیم دیدم چند تا اقا نشستن روی همون نیمکت از دور یه لحظه قلبم تندترشد گفتم چقدر شبیهشه اما گفتم اون کجا اینجا کجا رفتم نزدیک تر اونم برگشت 😭دیدم خودشه سیخ موندم سرجام اونم پاشد
وای خدا اشکام بند نمیاد...
پاشد دوستاشم که دوتاشون میشناختن منو برگشتن بعدنگاه پیمان کردن پاشدن ایستادن کنارش فاصلمون زیاد بود اما انگار داشتن بهش میگفتن بریم مثل دیوانه ها وایسادم نگاهش بدون پلک زدن دخترم وقتی دستمو کشید و میگفت بریم برگشت نگاهش افتاد روی دخترم اونم مسخ نگاه دخترم میکرد حال خیلی عجیبی بود زانوهام شل شده بود راه افتادم رکی یه نیمکت نشستم با یه گلوی باد کرده چشمای لبریز از اشک که اصلا پایین نمیومد...بدار بقیشو میگم الان نمیتونم😭😭😭