طاقت نیاوردم رفتم محل کارش دیدم با یه همکار خانوم اومد بیرون حالم بد شد نمیدونم چطوری اما تصمیم گرفتم خودمو نشونش بدم از بینشون رد شدم منو دید به چشش زول زدم و پامو تند کردم ...
رفتم یه جای دیگه دوباره نگاش کردم نفسم بالا نمیومد
منو دید با دستش اشاره کرد که بیا رفتم و اون خانوم رو بهم معرفی کرد ...میشناتمش خانومه تازه ازدواج کرده بود نفسم بالا اومد مطمعا شدم باهم ارتباط خاصی ندارن . بهش گفتم بیا حرف بزنیم با اون خانوم خداحافظی کرد با هم نشستیم رو نیمکت اشکم سرازیر شد گفتم:حالم بده ...نمیتونم رفتنتو قبول کنم برگرد
گفت همه چیز تو ذهنته خودتو اذیت نکن ...
حالم بده چرا یه دفع رفت و الان داره نقش بازی میکنه