من شوهرم یه شهر دیگه کار میکنه اما از دوری شوهرم نه دلگیر نیستم چون وقتی پیشمه خدا خدا میکنم زود بره دو تا بچه دارم با بچه ها سرم رو گرم میکنم اما حقیقت این هست که من حتی نمیتونم حرف دلم رو به کسی بگم از وقتی ۱۴ سالم شد خودم را تنها دیدم دیگه از کار خونه هم خسته شدم دوست دارم یکی پیدا بشه مواظب بچه هام باشه دیگه حتی از کلمه مامان هم بیزار شدم
از ته قلبم آرزو دارم بمیرم
میخوام راحت شم از این زندگی
حتی دوست دارم الان بیفتم گوشه بیمارستان و دیگه به خونه نیام
خستم خیلی خستم