اینایی که میگی شرایط منم بود تا حدودی
همیشه سعی میکردم باهاش صحبت کنم ببینم مشکل از کجاست
ولی همیشه حق به جانب بود
بعد از یه مدت به خودم اومدم دیدم شدم عروسک دست اون
اون خودش هر کاری میکرد و منو هر جور دوست داشت بازی میداد
تصمیمو گرفتم عزممو جزم کردم یه دعوای اساسی کردم و کل خانواده درگیر شدن
خیلی حرفا وسط کشیده شد و خیلی سخت گذشت
ولی نتیجه اش این شد که من به استقلال خودم رسیدم
خانواده شوهرم که دق ودلیشونو خالی کردن منم خالی کردم همه مون راحت شدیم
اینو نگفتم شماهم تا این حد برسونی
ولی واسه خودت ارزش قائل شو
هر جا حس میکنی بهت برمیخوره بگو و از قهر بودن نترس
شوهر من بعدا اقرار کرده میدونسته منو داره اذیت میکنه و کارش درست نیست فقط این کارو انجام میداده من پررو نشم
تا جایی که عقلت اجازه میده گذشت کن ولی اضافه نه!
بذار قدرتو بدونه بدونه نخوای یه دقیقه هم نیممونی!!!