یه جاری دارم خو دو به هم زنی شهره شهر هست خیلی اب زیرکاه هست از تو حرف میبره به یکی دیگه از اون به تو چند سال پیش به خاطر یه سری حرفا من باهاش قطع رابطه کردم من از بالا شهر مجبور شدم به خاطر شوهرم و خونوادش بیام پایین شهر زندگی کنم مدام تحقیرم میکرد در صورتی که خودش بچه پایین شهر بود حالا باباش خودکشی کرده همه میگن جاریته بیا مراسم اینم بگم چند بار بچه من بیمارستان بستری بود اصلا نیومد هیچ کسم نگفت به خاطر جاریتباید بری بیمارستان حالا همش به من میگن زشته باید بری اما میدونم اگه برم دوباره خبرکشی میکنه و بین منو با همه میریره به هم شوهرمو فرستادم اما خودم هر کار میکنم نمیتونم برم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
حالا تو عزااداری فرصت خبر چینی نداره دو دقیقه برو خودتو نشون بده
امیرمؤمنان علی(ع)- خطاب به قنبر- که میخواست به کسی که به او ناسزا گفته بود، ناسزا گوید- میفرماید: آرام باش قنبر! دشنامگوی خود را خوار و سرشکسته بگذار تا خدای رحمان را خشنود و شیطان را ناخشنود کرده و دشمنت را کیفر داده باشی. قسم به خدایی که دانه را شکافت و خلایق را بیافرید، مؤمن پروردگار خود را با چیزی همانند بردباری خشنود نکرد و شیطان را با حربهای چون خاموشی به خشم نیاورد و احمق را چیزی مانند سکوت در مقابل او کیفر نداد. (أمالی شیخ مفید، ص118، ح2)
بخدا میدونم چه جور ادمیه تو موقعیتی بود با همه قطعه رابطه بود من کلی باهاش حرف میزدم ارومش میکروم اومد سر حرفای من یه مهمونی گرفت همه رو دعوت کرد جز من خونواده شوهرم گفتن چرا فلانی رو دعوت نکردی گفته دوست ندارم