ادامه قسمت سی و چهار سوم شخص گذشته
باربد هول شد بود تنها کاری که کرد رو به یکی از خواهزاش فزیاد زد بروه زن داییی رو خبر کن و بعد سرشو زیر اب کرد و دستش به جسمی خورد اون سفت چسبید اوه زندگی انتظار زیادی از یک پسر ده ساله داشت تا مدت زیادی تول کشید که توانست ارامش و خودش را بالای اب بکشناد
ویدا در حالی که سرخ شده بود و لباس هایش به تنش چسبیده بود به سمت سارا دوید . و با پته و مته ایی که از دویدن زیاد بود گفت زن...دایی.....آرام.....مرد
سارا نفسش قطع شد . تنها دخترش خدایا به سمت اب درحالی که جیغ می کشید چ بز سر وصورتش می کوبید . به زور عمه ی آرامش اورا نگه داشته بود مردها در اب زدند و بعد از چند دقیقه بچه ها را بیرون اوردند همهشان حالشان خوب بود جز ارامش که جسم بیجانش بقل پدرش بود اورا با حضور جیغ های سارا روی زمین گذاشتند . آرامش هر چه که اب خورده بود را بیرون داد و بهوش آمد
تنها صدای زمزه واره سارا گوش دنیا را کر کرد . خدایا شکرت