نمیتونم تمام داستان زندگیم بگم اما من به خاطر شوهرم از عشقم از خانوادم از درس و خیلی چیزهای دیگ دست کشیدم تا یه وقت حس نکنه چیزیو بیشتر از اون دوست دارم ،زندگیم اینقدر سختی از لحاظ مالی و تنهایی با بچه کوچیک تو شهر غریب زندگی کردن هست که هر کس ازش بدونه بدون دلیل میگه چطور میتونی همه تحمل کنی
اما باز سیع میکنم هیچی نگم میگم همه از این مشکلات دارن ،نا راضیم نیستم از اینکه به عشقم نرسیدم
الان اگه این تاپیک زدم چون نمیدونستم چطوری فرداشب برم جشن نامزدی عشقم