راستش من مجرد بودم یه دوستی داشتم هم سن خودم،رفت و آمد خانوادگی هم داشتیم،من دانشجو بودم اون دیپلم،خیلی با هم خوب بودیم،خیلی،بعدش شوهرم تو دانشگاه عاشقم شد و ازدواج کردیم،اون ۶سال بعد من شوهر کرد،چهار سال ندیدیمشون به کل ،دو دفعه نامزد مرد صیغه به هم خورد،عاشق شده بود،مادرش نداد،خلاصه شوهر کرد،تو عروسیشم منو تحویل نگرفت،شوهرم یه پسر کارمند خیلی آقا،بعد اینا رفتن شهرستان ،من کار میکردم و بچه تو فکرم نبود،یهو زدو خدا بهم دوقلو پسر داد،خیلی خوشحال و خندون اومد دیدنم،اما تو بار داریم. منو میدید کم محلی میکرد،مادرم وقتی زاییدم دمق بود که ورا دخترش نزاییده،و مدام بهش میگفت تو سه قلو بزا،الان ۷سال تمومه،شوهر مرده و میگه اصلا بچه نمیخوام که نمیخوام،دوس ندارم،منم میدید همیشه میگفت متنفرم از بچه،بچه هام نوزاد بودن بهش ز زدم و کلی با هم ت ل گ ر ا م حرف میزدم و میگفتن بچه سخته اما شیرینه،اما هر وقت صراحت بود بیار که گفت میترسم پولشو نداشته باشم و کمک ندارم و این حرفا،اما حس میکنم بچه دار نمیشه،خلاصه چون اصلا اصلا جواب زنگمو هیچ وقت نداد،منم درگیر دوتا بچه گذشت تا یه سری تو اینترنت زده بود نخست وزیر نیوزلند با بچه اش رفته سازمان ملل بعد تازه به دوران رسیده ها تو ایران با حیووناشون میرن بیرون و بچه رو بد میدونن،اینو من گذاشتم تلکرامم،یهو دیدم با من بد شده عجیب،بعدش عکس بچه هامو گذاشتم دیدم هی مینویسه بعضیا عقده ای هستن و صد تومنی تراول میبینه خودش و ,نمیدونم من خواهر دارم،هر کی نداره بدبخته،بچه انتخابه،مهم نیست،دوزاریم افتاد منظورش از همه اینا منم!دیدم خیلی داره شرو ور میگه،بیوگرافیم نوشتم خدا لیاقت داشتن دوقلو رو به هر کسی نمیده،تمام عکسهای بچه هامم پاک کردم،خیلی وقت بود برادرام میگفتن عکس بچه هارو بردار،خوب نیس،چشم و نظر میشن،بعد هی نوشته حسود و عقده ای و بیشعور و .....،برام عجیبه حسادت میکنه چون تو روم همیشه می خنده،منم پروفایلتو معمولا فلسفی جالبه،اصلا توش توهین و فحش نیست،حدیث از امام علی،امام حسین و فلاسفه بزرگ،در مورد زندگی خوب،اینم بگم وضعمونم بد نیس شکر خدا،اونا خیلی منو پولدار میدونن،چرا انقدر چشش به زندگیمه،چرا من تا حالا به اون فکر نکردم و اون انقدر پیگیره،حالم داره از این ادم های دورو به هم میخوره،فامیل ای خودشون یه سره تو اینستا عکس از سیسمونی و تولد و بچه میزارن قربون صدقه میره،یعنی فامیل ای اونا عقده ای نیستن من بیشعورم،این اخلاقم داره که دوس داره فقط خودش دیده بشه،شهرستان رفته محیط کوچیکه انگار بدتر شده،وقتی هم حامله بودم برگشت گفت من نمیدونم مردم عقل ندارن تو ۴۰متر جا بچه هم میزان،من ۷ماهم بود مثلا به خاله اش گفت اما منم اونجا بودم و خونه ام ۵۰متر بود تقریبا،خوب منو میگفت دیگه،خیلی ناراحت شدم،خب حالا خدا روزی بچه هارو رسوند و خیلی چیزا مهیا شد،چرا این کارارو میکنه،اصلا انتظار نداشتم،کربلا رفتم اومدم،دوستای ده سال پیشم زیارت قبول گفتن اینده دفعه منو دید یکبارم نگفت حالا اینا همه قبل کار اش بود
به نظر تو بیشتر به اون فکر میکنی. اون هر کار میکنه به خودت نیگیری. البته از حرفای خودت میگم. مگه ا ...
نه بابا،من انقدر سرم شلوغه بچه نامه و زندگیم خیلی هنر کنم ده دقیقه با مادرم حرف بزنم یا یه روز درمیون یه ساعت برم خونشون و بیام،بعدشم من اصلا متوجه منظورش نبودم یهو دیدم هر پروفایلی از بچه هام میذارم،این ده صفحه شرو ور میزاره،البته از وقتی باردار شدم دیدم محلم نمیذاره ها،اما باورم نمیشد چشم دیدنمو نداشته باشه،در هر صورت خودش عذاب میکشه،منکه زندگیمو میکنم،ولی تجربه شد که دوستی که باهات خوبه،ببینی اگه شرایطت بهتر شد رفتارش همون می مونه یا نه،خدا کنه اونم به آرزوهاش برسه