٧ سال از زندگي مشتركمون ميگذره؛ اين هفت سال پر از بگو مگو و مشاجره است و دل من پر از كينه و كدورت!!! راستش رو بخواهيد يه جورايي پشيمونم؛ اصلا اينكه چطور باهاش ازدواج كردم هم داستاني داره كه خودش دليلي براي پشيماني!
اما الان؛ از پارسال تصميم گرفتيم بچه دار شيم( البته بيشتر اون، چون من آينده اي براي اين زندگي نمي بينم) تا قبلش بهانه درس و نرفتن مسافرت بود اما ديگه دوسال قبل جدي شد؛ اقدام كرديم سريع گرفت اما پوچ بود و هفته ٥ سقط كردم؛ يكسال صبر كردم و از شهريور ٩٧ دوباره اقدام كرديم و تا الان نشده
تو اين مدت وقتي دعوا ميكرديم ومن از گريه چشمام ورم ميكرد مطمئن مي گفتم عمرا بچه دار شم و تصميم جدايي مي گرفتم اما دوروز بعد تو خوشي پشيمون ميشدم و حوس بچه ميكردم
هر بار هم تو دعواهامون اون واحت مي خوابيد و منو با يه دنيا دلخوري و كدورت و دلشكستگي تنها ميذاشت
و درنهايت هم مي گفت :"هرييييي" ناراحتي برو؛ اما من نمي دونم يه جور ترس يا چي جلوم رو مي گرفت البته تمام اين حالتها و تزلزل ها از بعد فوت بابام اومدن سراغم؛ انگار پناهمو از دست دادم
تا امشب بعد از يك ماه عدم ارتباط جدي با هم ( به خاطر ماموريت و پري من) امروز از صبح به خودم رسيده بودم تا يه شب خوب رو داشته باشيم كه قبلش گفتم من نمي خوام بچه دار شم و لطفا حواست باشه اونم غاطي كرد و طوري رفتار كرد كه اصلا نمي خواد ارتباطي داشته باشه حالا وضعيت من رو ميديد كه كلي آماده شدما
روشو كرد اونور و خوابيد خيليييي خورد شدم خيلييي حس زناي بدكاره رو داشتم واقعا
كلي گريه كردم و درنهايتم گفت من بچه مي خوام و از آدمي كه شل كن سفت كن درمياره بدم مياد ببين اگر ناراحتي برو
حالا به نظرتون چه كتم
چرا با وجود اين همه تحقير و توهين نميرم