همه چی خیلی عادی پیش رفته بود،همه منتظره برادر داماد بودن که بیاد تا مراسم برگزاربشه،
داداشه صبح رسید،غروبش خواهرشوهرم به برادربزرگش گفت،زنگ بزن بهشون بگو قضیه کنسله،
گفتن دلیلش چیه،گفت تلفنی که با سعید (داماد)
صحبت کردم گفت داداشم خسته از راه دور اومده گفته حالا چه عجله اییه فردا مراسم بگیریم بذاریم واسه یه روز دیگه،
گفت این ادم به درد من نمیخوره،همون بهتر هیچوقت نباشه
و کلا قضیه کنسل شد
چندماه بعدم بایکی دیگه ازدواج کرد که خیلی پولدارو خانواده داربود