عروس گفت نه......البته یکی زدن تو دهنش گفت اره....مزخرف ترین عروسی عمرم بود....تویه روستای دور بود...منو دوستم رفته بودیم با ماشین....دیدم از روستا صدای جشن و اینا میاد ..رفتیم دیدیم واقعا عروسیه......دیگه دعوتمون کردن ما هم نشستیم....دختره خیلی کم سن تر از پسره به نظر میومد....وقتی دختره بعله گفت من از شدت عصبانیت از خرهای که اونجا نشسته بودن ناخوداگاه محکم پامو کوبیدم به جلوی میز که نیم متر پرید جلو....بعدم کیفمو برداشتم و با حرص زدم بیرون...هنوزم با یادواریش حرصم میگیره