چند روز پیش بود داداشم گفت با یکی از دخترهای فامیل خانم برادر بزرگم مدتیه رابطه دارن و از هم خوششون اومده و میخوان با هم ازدواج کنن پدرم به رحمت خدا رفتن به هردو برادرم سرمایه کار دادن خونه هم برای زندگی دارن ولی همه به نام پدرم بود و ما رفتیم انتقال دادیم به مادرم
داداشم کارش شهر دیگه است دختری که قصد ازدواج باهاش رو داره تک دختر از یه خانواده فوق العاده پولدار و خیلی مذهبیه یعنی اصلا جدا از پول فرهنگی هم به ما نمیخورن خیلی سنتی هستن خیلی همه کارشون رو سنت هستش ما اصلا اینجوری نیستیم ما روی زمان هرچیزی میریم جلو حالا نمیگم کی خوب کی بد منظورم تفاوت هامون
زن داداشم هم اصلا با خانواده این خانم خوب نیستن من زن داداشم رو خیلی دوست دارم با هم خیلی خوبیم ولی میدونم سر همین با هم به مشکل میخوریم چون اصلا راضی نیست
بعد هم دختر به داداشم گفت مامان بابام راضی میشن ولی باید ملک به نامم کنید امروز با داداشم کلی حرف زدم که اینا اصلا به ما نمیخورن با خواهرم کلی دلیل براش آوردیم بعد که خواستیم بیایم بیرون از خونه برا ۱۳بدر داداشم گفت من نمیام توحیاط مامانم با ما دعوا که چرا بهش میگید خانواداش فلان چیکار به خانواداش داره😐منم حسابی قاطی کردم با مامانم
خدا بیامرز بابام همیشه همه چیز دستش بود مامانم الان اصلا پس بر نمیاد خودش به ماهم میگه هیچی نگید البته استخاره هم کردیم خیلی بد اومده گفت اصلا نکنید خیلی ناراحتم از دستشون چیکار کنم به نظرتون
میخوام برا خواستگاری و کاراش نرم نمیدونم اصلا موندم