شوهرم تو این حاملگیم اونقدر عذابم داده.از صبح تا شب خونه تنهام صبح میره کمک مامانوباباش شب میاد من حق ناراحت شدن ندارم من حق حرف زدن ندارم.خیلی دوسم داشت ولی الان نداره همه کار میکنه تا ناراحتم کنه عذابم بده.نمیخوام بشکنم دیگه از شکستن خسته شدم پسرمم هی میبره پاس میده مادرشوهرم نگهش،میداره.از بس خوبی کردم فکر میکنه وظیفمه.افسردگی گرفتم ناراحت که میشم فقط فوشو کتک کاری.خدایا خسته شدمبرا خوب شدن حال دلم دعام میکنین؟
نکردم هنوز پس فرداست زایمانم.میبینه ناراحتم حالم دست خودم نیس یه حرفایی بهم میزنه که فقط بشینم گریه کنم.اصلا یه ذره نه دلش برام میسوزه نه اصلا خوشش میاد باهام باشه.هی دنبال بهونست برا دعوا.هیم تاکید پشت تاکید که نمیخوادم
طبیعیه.مردام موقع بچه دار شدن اخلاقشون مزخرف میشه.خودتم حساستری.ول کن عزیزم فقط به خودتو بچه هات فکر ...
منم میگم به خودمو بچهام فکر کنم نمیذاره.پیش پسرم اونقدر فوشن داده که پسرمم هی فوشم میده.بذار تموم بشم.یه طرفش میکنم این زندگیو.برا خانوادش اگه اتفاقی ببوفته زود بهم میریزه برا همه وقت داره جز من.حسرت به دل موندم اونجور که باخانوادش ح میزنه یه بار با من بزنه
عزیزم یچی بگمت.منم همیجور بودم نرفتم هنراش.توهم برو همراش.یشب خودتو لوس کن بهش بگو بخدا مردا بچه ان ...
از من لوس کن تر ناز کن تر اله خودمم.میرم کنارش۲تا حرف خوب میزنه بعد۱ساعت ۱بهانه ای پیدا میکنه دعوا راه میندازه چه دعوایی.بخدا افسردگی شدید گرفتم از دستش یه کاری کرده که دوست دارم همش تنها باشم وفقط بشینم گریه کنم