شوهرم ی مدتی تو زندگی اعتیاد پیدا کرده بود و من هیچ موقع نمیدیدمش صبح میرفت سرکار ساعت ۶ میومد خونه چایی میخورد چون مصرف داشت میرفت تا ۱۲ ۱ شب بیرون نمیومد خونه کتکم میزد چون بهش بدجوری گیر میدادم و عصبی شده بودم از طرفی ام توهین و تحقیر و هزار چیز دیگ تا اینکه منم انقد نادیده گرفته شدم تا رفتم به کسی ک قبل از شوهرم باهاش بودم بهش پیام دادم و سه روز باهاش حرف میزدم ک فهمیدم اونم نامزده و بهش گفتم دلم نمیخواد اه زنت زندگیمو بگیره همین جوریشم تو منجلاب فرو رفتم بعد اون سه روز حالم بد شده بود و کلی توبه و گریه و غلط کردم تا چند ماه بعدش شوهرم با داییش رفته بود تهران ده روزی اونجا کار میکرد ک داییش با دوتا بچه از اون حروم زاده هاست ک شوهرمو داشت با دوست دختر خودش قاطی میکرد ک فهمیدم و کار به اونجاها کشیده نشد و وقتی فهمیدم به خودم گفتم حقته😢
همه بدبختی های من از وقتی شروع شد ک بعد از عقدمون سه چهار تا خواستگار اومد برام 😭😭😭 یکی دوتاشون ...
من دخترم 6 ماهه بود یه روز نظام مهندسی کلاس داشتم شبش یه خانم زنگ زد گفت داداشم تو را دیده و شمارتا از نظام گرفته و برسیم خدمتتون برای امر خیر شوهرمم خونه بود ؛یه بارم تو دانشگاه یکی ازم خاستگاری کرد شوهرم پیامشا دید اما همش میگه اخه کی تو را میگیره!!! اینقدر که توهم داره از من سرتره بازم خوش به حالت شوهرت ترس از دست دادنتا داره