2777
2789
عنوان

دیگه کم آوردم😔😔😔

| مشاهده متن کامل بحث + 425 بازدید | 50 پست
منم اگه بگم شما خداروشکر میکنی، فقط یه گوششو گفتم...

خب پس من میگم تو بخون ببین مشکلات کی بیشتره

15سالم که بود بابامو از دست دادم 

بعدش یه پسر سمج مثل بختک افتاد رو زندگیم این پسر که میگم داداش دامادمون بود

شوهر خواهرم پسر خوبیه و کلی با داداشش فرق داره 

مامانم دوست داشت با پسره(داداش داماد) ازدواج کنم چون داماد پسر خوبی بود فکر میکرد اونم خوبه ولی من ازش متنفر بودم،از راه رفتنش از حرف زدنش از همه چیش بدم میومد هیچی هم نداشت اهل کار کردن هم نبود همیشه هم رفیقاش میگشت

هروقت اسمشو میاوردن درس رو بهونه میکردم اخرای دبیرستانم بود که گفتن درست داره تموم میشه گفتم سربازی نرفته سربازیشو رفت و خلاصه کارت پایان خدمتشم گرفت

دل مرنجان که زهر دل به خدا راهی هست!

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

همه چی، درگیری با خانواده سر موضوعایی که هر کی بشنوه خنده ش میگیره اونوقت من باید سر همین موضوع عذاب ...


 همه دارن این جور مشکلاتو خودمم دارم فقط میتونم بهت بگم هرچی بیشتر فکر کنی بهش خودتو اذیت میکنی

یک پسر زشت 
خب پس من میگم تو بخون ببین مشکلات کی بیشتره 15سالم که بود بابامو از دست دادم  بعدش یه پسر سمج ...

مامانم راضی نبود برم دانشگاه منم گفتم اگه بذاری برم دانشگاه باهاش ازدواج میکنم

دانشگاه ثبت نامم کردن و منم دیدم که ثبت نام شدم زدم زیرش گفتم زنش نمیشم که این کارو که کردم کلا دانشگاه منتفی شد و بعد چند وقت به زور نشوندنم پای سفره عقد 

مامانمو تحدید کردم که زنش میشم و بعد طلاق میگیرم اونم گفت باشه فعلا تو زنش شو 

سر عقد فقط گریه میکردم

دل مرنجان که زهر دل به خدا راهی هست!
 همه دارن این جور مشکلاتو خودمم دارم فقط میتونم بهت بگم هرچی بیشتر فکر کنی بهش خودتو اذیت میکنی

دختر بودن کلا عذابه، از وقتی که به دنیا اومدم سختی کشیدم تا الان...

پسر بودنم کم مشکل نداره  دختر بودن خیلی خوبی ها داره که مطمعنن برات عادی شده

هیچ خوبی نداره لااقل واسه من نداشته، همش زور میگن، مزیتی واسه من نداشته مثل یه زندانی با آدم برخورد میکنن...

الان زندگیت چطوره؟؟؟

ازدواج که کردیم سه سال تحملش کردم

رفیق باز بود ، شبا نمیومد خونه ، سیگار میکشید، خسیس بود، سرکار نمیرفت ، اعتراضی میکردم کتکم میزد 

مامانم میگفت صبر کن یه سال، درست میشه 

یه سال صبر کردم ، دقیقا سر یکسال جوری منو زد که کمرم اسیب دید 

کارمون به کلانتری کشید و بعد هم مامانم خودش دید چقدر اذیتم میکنه با کلی اسرار مامانمو راضی مر م طلاق بگیرم راضی نشد فقط گفت بترسونش ما ترسوندیمو فایده نشد و اخرش مجبور به طلاق شدیم 

دل مرنجان که زهر دل به خدا راهی هست!
ازدواج که کردیم سه سال تحملش کردم رفیق باز بود ، شبا نمیومد خونه ، سیگار میکشید، خسیس بود، سرکار نم ...

نمیدونم این پدر مادرا چرا با زندگی ما این کارا رو میکنن؟؟؟

ازدواج که کردیم سه سال تحملش کردم رفیق باز بود ، شبا نمیومد خونه ، سیگار میکشید، خسیس بود، سرکار نم ...

مثلا خیر و صلاح ما رو میخوان ولی بدبختمون میکنن...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792