خب پس من میگم تو بخون ببین مشکلات کی بیشتره
15سالم که بود بابامو از دست دادم
بعدش یه پسر سمج مثل بختک افتاد رو زندگیم این پسر که میگم داداش دامادمون بود
شوهر خواهرم پسر خوبیه و کلی با داداشش فرق داره
مامانم دوست داشت با پسره(داداش داماد) ازدواج کنم چون داماد پسر خوبی بود فکر میکرد اونم خوبه ولی من ازش متنفر بودم،از راه رفتنش از حرف زدنش از همه چیش بدم میومد هیچی هم نداشت اهل کار کردن هم نبود همیشه هم رفیقاش میگشت
هروقت اسمشو میاوردن درس رو بهونه میکردم اخرای دبیرستانم بود که گفتن درست داره تموم میشه گفتم سربازی نرفته سربازیشو رفت و خلاصه کارت پایان خدمتشم گرفت