اجدادمون تو یه مسیری دور از شهر مشغول اسب سواری بوده ک یه خانوم زیبایی رو سر راهش میبینه میگه منو برسون آبادی....اینم بگم جد ما از خان ها بودن همیشه مصلح بودن تفنگ داشتن زنو سوار میکنه یهو میبینه دستاشو دور کمرش حلقه کرده اوه چ ناخنای درازی خیلییییی آنرمال بود همشم فشار میداد میخواست شکمشو پاره کنه پدر پدربزرگم بود این آقا گفت ی کم از فاصله بگیر و اینا تا ی تکونی داد ب خودش پدرپدربزرگم با تفنگ زد تو سرش انداخت زمین از روی اسب و فرار کرد از اهلش ک پرسید گفتن میخواسته جیگرتو در بیاره