خواستم داستان زندگیمو بهتون بگم
من تک فررندم و ۱۸ سالمه
از گفته ی مامانم :مامان و بابام ب صورت سنتی با هم ازدواج کردن و اینکه مامانم اصلا بابامو دوس نداشت
بابا بزرگم(پدر مامانم ) بخاطر این مادرمو عروس بابام اینا کرد چون وضع مالی بابام اینا خوب بودو اینا
خلاصه بابام ی پسری بود ک مسئولیت پذیر نبود همش از ننه باباش پول میگرفو کلا بچه خوبی نبود حتی سیگار هم میکشید خلاصه اینا ازدواج کردن
بابام سراغ مواد رف سر هر کاری ک میرفت میومد بیرون مسئولیت پذیر نبود و بفکر زن و زندگیش نبود
خلاصه من ب دنیا اومدم و باز هم بابام همون طوری
چیزایی ک خودم دیدم و از این زندگی فهمیدم: از وقتی یادمه شاهد دعوای مامان و بابام بودم خیلی کم پیش میومد ک باهم خوب باشن البته روزای خوب هم بود ولی روزای بد بیشتر...
این دعوا و درگیری چن سالی طول کشید چه دعواهایی ک نشد و من دیدم با اینک بچه بودم سنی نداشتم
ب جای اینک منو ببره شهربازی و باهام بازی کنه مهر پدریشو بهم ابراز کنه هر روز دعوا بود هر روز گریه و زاری
بارها بارها میرف کمپ ولی باز شروع میکرد
۱۴ سالم شد از بس بهم استرس وارد شده بودو غصه میخوردم یه بیماری گرفتم اسمش پمفیگوس ولگاریس یه بیماری پوستی ک تاول میزنه رو پوست بعد میترکه و زخم میشه خیلی بیماری بدی بود
(دکترم گفته بود تو کل ایران فقط ۴ نفر تو سن تو دچار این بیماری شدن..دیگ اوج بدشانسی بود...)
مامانم وقتی دید من نباید بهم استرس وارد شه اقدام کرد ب طلاق
خلاصه ی چن سالی درگیر طلاق بودو بالاخره الان دو ساله طلاق گرفته...