من دیروز امتحان ایین نامه ی گواهینامه داشتم اولین نوبت قبول شدم خیلی بهم انرژی داد ولی همسرم یک زنگ نزد بگه اون همه خوندی قبول شدی یا نه تا خودم زنگ زدم گفتم شاید بپرسه اصلا نپرسید توی خواب بود اصلا طلبکارم بود دیگ تا رفتم پیشش گفتم شیرینی باید بخری واسم گفت چیه انگار شاهکار کردی من نخونده همرو اولین نوبت قبول شدم(حالا خواهرش یبار گفت یسالو نیم طول کشید تا داداشم گواهینامه گرفت اونم بابام رشوه داد) حسابی زد تو ذوقم گفت پولم ندارم هیچی بخرم واست دیگ من خوشیمو بهم نزدم
حالا یه همسایه ی خوددرگیر داریم رید تو اعصبامون دیشب دیگ همسرم تا صبح که رفت سرکار برج زهرمار بود
منم سعی کردم خوشیمو خراب نکنم اول خواستم برم با همسایه یه جنگ راه بندازم بعد گفتم ولش کن ذهن خودتو بدتر درگیر نکن دیگ تفکرات منفیو دور ریختم و نشستم نصفی از کارای خونه تکونیمو انجام دادم الانم دارم استراحت میکنم ولی خیلی احساس خوبی دارم چون نصف کارامو انجان دادم