حس میکنم ذیگه شوهرمو دوسنذارم
خیلی ندونم کاری کرد توزندگیش ملشینو الکی فروخت الان موندیم مث بدبختا حسرت ی پارک ب دلم مونده
ازاونطرف خواهرش طلاق عاطفی گرفته جدازندگی میکنه میگه ماشین گرفتین هرجارفتین منم میام
ناسلامتی تازه عروسم خونوادش هیییچی نمیگیرن برام
عیدهم قراره زهرمارم بشه امسال همشونو ازشهرستان شوهرم گفتشون بیان خونمون یعنی پایگاه اصلیشون خونمون باشه بعدهرجاخواسان برن تاب بخورن
بذون اینک نظرموبگیره
سال مادربزرگشم تزدیکه میگه سفره هفتسین براچیمونه عیدنداریم ما
سالا تحویلم میگ میرم سرخاک
الانم ازطرف بسیج خودشو دوستاش رفتن بیرون شهر ی شب بیرون مونده اصلا بهم زنگم نزد من فقط زنگ زدم
قراربود عصری بیان حالا میگه معلوم نیست
خلاصه حس میکنم ب هیجاش حسابم نمیکنه
چندروز پیشم کاملا الکی بعد مدتها دعوای شدید ذرست کرد زجه میزدم براش مهم نبود
ولی بعدش مث سگ پشیمون شدوافتادبه دست وپام
ولی هنوزتودلم مونده..
خلاصه دلم پره هرسال عیدکحابودم....امسال عیدکجام.....