همیشه تو نداریها خانوادم کمکمون میکردن ولی این آقا ازم میخواست برای همیشه قید خانوادمو بزنم خواهروبرادرمو قبول کردم و پدرومادر رو نتونستم در حالی که خواهر و برادرم اصلا کاری با ما نداشتن.برادرش زن داشت ولی تو مریضیها من باید میرفتم خونه برادرش میموندم قبول کردن این برام خیلی سخت بود. ۱۳ روز عید و تعطیلات تابستان رو باید با خانوادش میرفتیم دهاتشون تو هر چیزی من باید با اونا میشدم اصلا به این اهمیت نمیدهد که منم آرزو دارم یه روز با خودش دوتایی باشم. خیلی بدتر از اینا بود. برادرش آنقدر دخالت داشت حتی هزار تومنم بهمون کمک نکرده بود ولی همیشه میگفت من تو جیب شوهرت پول می زارم. شوهرم بیکار بود چند ماه یادمه هزار تومن نداشتیم بهم میگفت باید بیای با خانواده بریم مسافرت منم می گفتم پولی نداریم میگفت از داداشم میگیرم منم می گفتم اون تا حالا هزار هم نداده منتم گذاشته چرا ازش بگیری میگفت من اینجوری ترجیح میدم.خیلی بدتر از اینا
اینا چند تاس بود گفتم