و به سمت اولین صندلی رفت و نشست....خیلی تشنش بود..دستش رو تو ساکش کرد تا اب معندیش رو برداره که دستش به یه پاکت خورد...با تعجب باز کرد....یه نامه بود....با وحشت بازش کردو تمام جونش چشم شدو شروع کردن به خوندن...
سلام گلی عزیزم...الان که تو داری این نامه رو میخونی من خیلی ازت دور شدم....میدونی من روز اول وقتی تو رو دیدم وقتی بود که حسابی شیوا تحت فشار قرارت داده بود....و تو درحال غش کردن بودی..ولی نه تنها کم نمیاوردی که همچنان ادامه میدادی..راستش اولش جسارت چشمات برام جالب بود...و بعد وقتی بیشتر دیدمت....دیدم تو ذاتا مادری...ذاتا پرستاری و درمان درد.....واقعا اون روز که زخممو بستی افسوس خوردم که چرا تو ساقی شدی...تویی که درمانیی.....اسم مریم واقعا برازندته..همون قدر پاک....یادته زیر بارون مثل سرتقا از یکی از دخترای شیوا دفاع میکردی....دلم می خواست بهت بگم...اخه نیم وجبی تو و چه به این حرفا....ولی ته دلم می خواسست ببیینم تا کجا میخواستی ادامه بدی...ولی راستشو بخوای به غلط کردن افتادم وقتی تن خیست رو اونطوری زیر بارون دیدم....دلم داشت کنده میشد..دروغ چرا اونروز فهمیدم که یه تیکه از وجودم پیشت گیر کرده و فهمیدم آدم بدا هم عاشق میشن....دوست دارم.....این گل های خشک شده مریم هم توی این نامه به یاد تو خشک شده....گلی قصه "مریم"...تموم شده....این گلی برای سالار مریض و خلافکار واقعا حیفه......به قول اوس موسی...خدایا مذهبتو شکر....زمینمون نزدی...گردنمون رو نشکستی که عاشق شیم وخودمون گردن دلمون و بشکنیم و اشکامون رو زمین بزنیم