یه خانوم خیلی خوشگل و خوش قدو بالا ..باموهای نارنجی به رنگ حنا با یه چشم نظر سبز اویز گوشه لباسش...همه خوب می شناختنش..چون بالاخره هر خونه ای کارش به زایمان افتاده بودو بی بی گل تنها مامای اون روستا بود...جوری که حتی ماماهای خانه بهداشت که یه چند وقتی بود به اون روستای دور افتاده اومده بودن ازش حساب می بردن...کافی بود به شکم زن زائو نگاه کنه تا بفهمه بچه پسره یا دختر....دستشم که شفا بود ....اون دستای حنا بسته که همیشه یه انگشر فیروزه قشنگ روش بود...هدیه خان بود به خاطر نوه کوچیکش که همه میدونستن بعد خدا بی بی گل نگهش داشت...بی بی گل بچه هفتم خانواده بود...هفتمین دختر..و اوج سرافکندگی
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
من ازاول خوندم تازه رسیدم اینجا😅😅😅😅 عالی وجذاب😍آفرین👏 بیدارم ومنتظرادامش😍
قربونت😍
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
برام دعا کنید نی نیم اول سالم باشه بعد ی گل پسر باشه.....دعا کنید خدا بهم امیر عباسی بده👶برا سلامتیش و گل پسر بودنش ی صلوات مهمونم کنید.😍😘الاهی ب حق بی بی فاطمه دامنه همه منتظرا سبز بشه ....آمینو از ته دلت بگو😍
و گلی مثل دیوونه ها به هاله نگاه کرد.و زد زیر خنده....و بعد چند دیقه گریه کرد...هاله بغلش کرد و گفت شانس اوردی گیر شیوا افتادی....الان همین ساختمون بغلی....نمیدونی چخ بلایی سر دخترا میان..رئیسش سالارخانه...اینجا اگه مراقب باشی مریض نشی حداقل یه پولی کف دستت میمونه ...ولی اونجا باید همه کار کنی و تهش معلوم نیست زنده میمونی یا نه ..یه دختره بود اسمش ترانه بود...یعنی همه کاره شده بود...یه شب دیدیم صدای گلوله اومد...سالارخان یه گلوله خالی کرد تو مخش..رد خونش هنوزم که هنوزه رو کاشی های حیاطه
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
همون لحظه در باز شدو سه چهارتا دختر اومد تو....و پشت سرش یه مرد..قد بلند...چهارشونه..سخت ..سرد و جدی و با یه رد اخم غلیظ روی پیشونیش....معلوم بود رد کمترین لبخند از صورتش عبور نکرده..پشت سرش هم شیوا وارد اتاق شد....تا حالا گلی شیوا رو اینقدر موش ندیده بود..معلوم بود که حسابی ازش حساب می بره....مرد با لحن تندی گفت ...اینا رو نمیخوام..بمون تو دست و بال تو...شیوا گفت اخه جا...که با نگاه مرد لال شد..مرد خواست بیرون بره که نگاهش به گلی افتاد...با اخم غلیظ تر نگاهش کرد و گفت...تازه وارده؟..شیوا با چرب زبونی گفت اره...خودش پیداش کردم...سالار پشتش رو کرد به سمت در رفت ولی قبل از اینکه رو ببنده محکم گفت...بفرستش ساختمون دو
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
گلی اب دهنش رو با صدا قورت داد...هاله مثل مادر مرده ها نگاش کرد...و شیوا با حرص لباس گلی رو گرفت و به سگت در هل دادو گفت تنتو تکون بده....گلی خیلی ترسیده بود و مثل یه جوجه بارون خورده به خودش می لرزید و اروم اروم دنبال شیوا به سمت ساختمون دوم رفت....و درو باز کرد و رفت تو.....برخلاف ساختمون ۱..تر تمیز تر بودو شلوغ نبود...فقط دو تا دختر نشسته بودن...که شیوا رو به یکی گفت لیلی....این دخترو سپردم دست تو و رفت....و گلی با ترس سرش رو اورد بالا و به لیلی نگاه کرد...ولی از تعجب دهنش واموند....باور نمیکرد ادمی که رو به روش نشسته انسان باشه...بی شک فرشته بود...یه دختر با پوست سفید...موهای طلایی...و چشمای سبزابی...و صورت گرد زیبا...خیلی ناز پاشو روی پای دیگش انداخته بود...و با لبخند به گلی نگاه کرد
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟