2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست
ارامش جان امشب تموم میشه؟

آره....دیگه شب اخره😗😗😗😗😗😉😉😉

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

اره هستیم عزیزم

برام دعا کنید نی نیم اول سالم باشه بعد ی گل پسر باشه.....دعا کنید خدا بهم امیر عباسی بده👶برا سلامتیش و گل پسر بودنش ی صلوات مهمونم کنید.😍😘الاهی ب حق بی بی فاطمه دامنه همه منتظرا سبز بشه ....آمینو از ته دلت بگو😍

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

آره....دیگه شب اخره😗😗😗😗😗😉😉😉


😍😍🌷🌹🌹🌹

یه زمان خیلی از رنگ عوض کردن آدما غصه می‌خوردم  ولی امروز فقط بهشون می‌خندم. دیدم که پول فایده نداشت، شهرت کافی نبود، دیدم موفقیت‌های پر‌سر و صدا هم عمری داره و فقط شخصیتته که می‌مونه برات.  می‌خندم به تصورات خودم، که هربار از نگاه من چقدر اون آدمها بزرگ‌ به نظر می‌رسیدن و تهش مثل یک حباب به اشاره ای از روزگار، تموم!
اره هستیم عزیزم

راستی تگت کردم..ولی هرکاری کردم نشد...معذرت

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
راستی تگت کردم..ولی هرکاری کردم نشد...معذرت

فدات عزیزم چ اشکال داره شهرزاد خانوم  ........😍

برام دعا کنید نی نیم اول سالم باشه بعد ی گل پسر باشه.....دعا کنید خدا بهم امیر عباسی بده👶برا سلامتیش و گل پسر بودنش ی صلوات مهمونم کنید.😍😘الاهی ب حق بی بی فاطمه دامنه همه منتظرا سبز بشه ....آمینو از ته دلت بگو😍

ولی همون لحظه تعدادی اژان ریختن ....امیرو نازگل داشتن قالب تهی میکردن....که به سمت اونا یورش بردن ....همه جیغ میزدن...گلی مات مونده بود و خواست جلو بیاد که نازگل با ترس سرشو به چپ و راست تکون داد....پدر امیر که میدونست امیر مدت هاست دنبال نازگله..براش بپا گذاشته بود تا برای همیشه  شر اون دختر رو از زندگی امیر کم کنه....پدرش فکر میکرد اگر اون دوتا رو از هم دور کنه ..رابطه بینشون تموم میشه ولی کور خونده بود...و حالا به ارزوش رسیده بود...نازگل تو چنگش بود

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

گلی هم می بینه که امیرو نازگل رو دستگیر کردن و بردن....و حالا خسته و مونده بعد رفتن اون دوتا سرگردون .میشه..نه پولی داشته ..نه غذایی و نه حتی یه دست لباس...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

همینجوری ویلون و سیلون تو خیابون می گشت....تا شب شد....شبو رفت تو امامزاده موند و فردا دوباره یه راه رفتن ادامه داد تا بتونه یه کار یا یه جایی برای بودن پیدا کنه....ولی نبود...خسته و گرسنه شده بود...حتی نمی تونست برگرده به خونه قبلی نازگل..چون حتما تا الان لو رفته بودو اژان ها برای تحقیق و  جریان پروندش اونجا بودن...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

حتی دیگه شبم نزاشتن تو امام زاده بمونه و گفتن اونجا جای معتاد ها نیستو پرتش کردن بیرون...و حالا ..اواره‌‌.خسته...و مونده کنار خیابون نشست

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

تاهمینطوری که غم زده و نیمه جون کنار خیابون نوشته بود..یه خانوم اومد کنارش....نگاش کرد وگفت فراری؟خستع از سوال و جواب فقط نگاش کرد که گفت اسم من شیواست...با دقت به صورتش نگاه کرد..صورت غرق در ارایشش و رژقرمز غلیظ روی لبش نمی تونست سنش رو مخفی کنه....و با خودش گفت اسم شیوابرای زنی به اون سن زیادی ژیگوله

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

گفت بلند شو و بیا خونه من....گلی با خودش فکر کرد..حداقل یه جای گرم...نمی دونست امشبم اگر بمونه کتار خیابون دووم میاره یانه....شیوا توی راه ازش سواللتی در مورد سنش پرسید..این که شوهر داره یا نه و گلی هم گفت که ۲۰ سالشه و مجرده....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

انتظار یه خونه کوچیک داشت...ولی خونه بزرگی بود...وقتی درو باز کرد دید دوتا ساختمان دو طبقست....که  رو به روی همه....ظاهر قشنگی هم داشت..با بهت دنبال شیوا راه افتادو رفت تو....شیوا وارد طبقه اول شدو گلی هم دنبالش رفت....۴ تا دختر دیگم اونجا بودن....یکی داشت ظرف می شست..یکی جلوی تلوزیون بود...یکی هم دراز کشیده بود و یکی هم با وسواس ناخن هاشو سوهان می کشید....شیوا سلام کرد و گفت مهمون داریم....همه برگشتن و به گلی نگاه کردن.....گلی به ارومی سلام کرد...و شیوا رفت  روبه اون دختری که تو اشپزخونه بود گفت برای گلی غدا بکشه

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

دو سه روزی گلی اونجا میمونه و همه باهاش مهربون بودن...شگرد شیوا هم همین بوده...اول به جای راحت و غدای گرم طرف رو عادت بده و بعد به واسطه همین دوتا اونو مجبور به کاری بکنه....به همین منوال دو هفته گذشته بود...تا یه روز شیوا گلی رو خبر کرد و با کلی مفدمه چینی گفت.یه مردی دنبال دختر ترگل و ورگل میگرده ...منم پیش خودم گفتم کی از گلی بهتر....تازه اونجا دوهزاری کج گلی میفته که سلام گرگ بی طمع نیست و خواست در بره که اول شیوا سعی می کنه با زبون چرب و نرمش خرش کنه و میگه..واسه ی تو اینده ای نیست و کی میاد تورو بگیره..همین هام غنیمت و دخترها رو ببین مگه زندگی بدی دارن؟ ...خوب میخورن..خوب میپوشن و فلان...ولی گلی گوشش بدهکار نبودو یه سره زار میزد...که دیگه شیوا عصبانی شدو با داد گفت همینه که گفتم و درو روش قفل کرد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

فرداش شد...گلی کلی جیع داد زد ولی کسی اهمیت ندادو سراخر گلی رو بی اب و غدا ۳ روز انداخت تو اتاق و بعد سه روز جسم نیمه جکنش رو تخت افتاده بود...روز سوم شیوا اجازه میدن که بهش غذا بدنو هاله که نسبت به بقیه دلسوز تر بود ..رفت و براش غذا برد....و اون هم سعی کرد که ارومش کنه...و گفت فلان خواننده رو می شناسی...اول کارشو تو کاباره ها شروع کرد...اونم مثل ما بود...بخدا الان یه پولی در میاره...یکی دیگم بود اسمش رقیه بود...یه پسره عاشقس شد..اب توبه رو ریخت رو سرش و الان سه تا بچه دارن....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دختر_آرووم  |  8 ساعت پیش
توسط   بودلی  |  5 ساعت پیش