2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بنفسه با شنیدن این خبر یه دفعه دنیا دور سرش می چرخه بیهوش میشه....روزای سختی بود....نمیدونست باید چیکار کنه ..به مادرش بگه یانه...اخه چطور به مادرش بگه دختر مجردت حاملست....تنها راهی که میموند حرف زدن با پسره بود...میره و بااون پسره که از شهر اومده حرف میزنه....نه تنها قصد ازدواج نداشته بلکه حتی حاملگی لاله هم قبول نداشت و میگفت همه تو روستا میدونن اون چجور دختریه..پس الکی بچشو گیر من نندازین..بنفشه خوب این قشرو می شناخت...اینقدر پول داشتن که قانون هم به ساز اونا می رقصید..تنها راهی که به ذهنش بود سقط بود.....ولی موقع بردن پیش مامای روستا...مادرش میفهمه و محشر کبرا راه میندازه....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
بنفسه با شنیدن این خبر یه دفعه دنیا دور سرش می چرخه بیهوش میشه....روزای سختی بود....نمیدونست باید چی ...

حقش بوده من جای مادربودم زنده به گورش میکردم😡😠😈

خداپرسید میخوری یا میبری؛ومن گرسنه پاسخ دادم میخورم!چه میدانستم لذت ها را می برند،حسرتها را می خورند...؟

دیگه اونجا اخر خط بوده..مادرش یه گوشه غش میکنه و میفته ولی همچنان صداش تو گوش همه بود....صدای جیغاش که داد میزد میگفت....بابای بچت ...تو رو ادم حساب نمی کنه چه برسه به بچتو...تو حال روز منو ندیدی؟ شوهر داشتم و اینقدر حرف خوردم..مگه سر زایمان یدالله بالا سرم نبودی؟ دردام ر ندیدی؟ ..من فقط به خاطر نداشتن پسر اینقدر فحش و فلاکت خوردم...مردا همشون یه شکلن...اون که زنش بودم و ۷ تا براش بچه اوردم  تهش برام قیافه میگرفت...حالا تو فکر کردی یه تخم حرومو میزاره رو سرش حلوا حلوا می کنه؟؟؟...لاله ...لال شده بود....همه لال شده بودن..سکوت بدی بود....بعد چند دیقه لاله با تفرت گفت...خودشم درستش می کنم و به سمت در رفت...بنفشه دویید که جلوش رو بگیره ولی لاله با سرعت از خونه دور شده بود

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

شب از نیمه گذشته بود...ولی خبری نبود...دل همه مثل سیرو سرکه می جوشید که یه دفعه در خونه رو یکی محکم زد...بنفشه رفت درو باز کنه...ولی تا درو باز کرد یه تیکه چوب محکم خورد تو سرش و بیهوش شد..با صدای جیغ بنفشه همه اومدن از خونه بیرون ...یه گله ادم ریخته بودن تو خونه..یکی شیشه رو میشکست..یکی وسایلو خورد میکرد....صدای دادو بیداد همسایه هارو بیدار کرد و همه رو کشوند ...بیشتر از محشر کبرا نبود کمتر از اون  هم نبود...همه همو میزدن تا اینکه یه خانوم اومدو یقه مادرش رو گرفت با داد و گریه  گلوش رو فشرد و گفت...زنیکه مریض..چی از جون ما میخواستی که دخترت رو هوار زندگی ما کردی؟ اون دختر هرزه کثیفت پسر منو با چاقو زده...زندش نمیزارم...شما هم زنده نمیرارم

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

تا نزدیکای صبح زدو خورد میکنن...هر دو طرف کلی کتک خورده بودن...و این وسط ابرویی رفته بود که سال های سال به سختی این خانواده جمع کرده بود...‌

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

ولی این تازه شروع خبرهای بد بود....پسر مرده بود و لاله فرار کرده بود...مادر پسره عصبانی بود و هیج جوره کوتاه نمیومد..مهندس و دکتر به هیچ وجه اجازه نمیدادن زناشون از خونه بیان بیرون ..چون امکان داشت بهشون حمله کنن و اونا رو بکشن...و از بد ماجرا اینقدر پولدار بودن که بتونن راحت لاپوشونی کنن

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
تا نزدیکای صبح زدو خورد میکنن...هر دو طرف کلی کتک خورده بودن...و این وسط ابرویی رفته بود که سال های ...

😳😳😳

خداپرسید میخوری یا میبری؛ومن گرسنه پاسخ دادم میخورم!چه میدانستم لذت ها را می برند،حسرتها را می خورند...؟

همه جارو دنبال لاله میگردن ولی گم و گور شده بود‌‌.هیچکس ازش هیچ خبری نداشت...پیر روستا که می بینه این دعوا واقعا کل روستارو درگیر کرده ...هرروز از یه جا صدای تنگ و دعوا میاد  هرروز منتظر جنازه جدیدن...یه پیشنهاد میده...که حالا که لاله نیست یه دختری از خانواده لاله رو به عنوان خون بس بدن اونجا...مادره پسره اول مخالف بود ولی بعد از این تصمیم خوشش اومد...اون یکی رو میخواست که دق و دلیش رو سرش خالی کنه..حالاکه لاله نبود...چه بهتر که یکی که از هم خونش باشه!

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز