2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

حس می کنم سر این قضیه بی بی گل چندتا دوست واقعا مهربون پیدا کردم....مامان-سارای....رها۴۴۸...رهگذر ..ziiiziii

... دنیا۷۷...(اونی که عکس دیمن داری)😁.....هانیه ۱۹۹۳... مامانی ۱۴....مسیفر و janane...مرسی که هستین...اگر کسی رو فراموش کردم معذرت...😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🤗🤗😍

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

خب تا اونجایی گفتم که بنفشه و مهندس با هم ازدواج کردن و زندگیشون رو شروع کردن...تو همین بین بود که شوهر خواهر اول که دکتر بود گفت یه دوستی داره که اهل امریکاست...و یه گروه خیریه داره....و حدود یه سالی باهاش مکاتبه می کنه و سراخر پرونده پزشکی لاله رو براش می فرسته و اون میگه که با چندتا عمل میتونه وضعیت لاله رو حدود ۷۰ درصد بهبود ببخشه...این خبر کل خانواده روشاد می کنه و دوباره همه رو با دل خوش کنار هم جمع می کنه....و تصمیم براین میشه که همه یه پولی بزارن و لاله رو راهی کنن....و قرار بر این میشه که

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

که خواهر اون اقای دکتر که ایران بوده لاله رو با خودش ببره....شب اخر همه خونه قدیمی جمع میشن..خواهر اول و دکتر ..بنفشه و مهندس خواهرای کوچیک و یدالله که حالا هم خیلی بازیگوش شده بود و هم خیلی شیرین زبون....یه شب گرم تابستون بود و همه رو ایوون نشسته بودن...گاهی حرف به نازگل می کشید و همه سکوت میکردن و یه غمی توی دل همشون زنده میشد...و بعد دوباره حرف رو عوض میکردن...اون شب همه چی قشنگ بود...خنده های کودکانه لاله...بوسه های عاشقانه بنفشه روی گونه لاله و لبخند های از ته دل خواهر اول...و دکتری که از شادی زن زنج کشیدش شاد بودو مهندسی که حس میکرد چه خوشبخته که عضو این خانواده خوشبخته.....خانواده ای که اینطوری پشت همن...و از عشق لبریزن و اینطوری دلشون برای هم می تپه..و واقعا پول رو بی اهمیت میدونن

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
حس می کنم سر این قضیه بی بی گل چندتا دوست واقعا مهربون پیدا کردم....مامان-سارای....رها۴۴۸...رهگذر .. ...


    

یا اباصالح المهدی! هرشب که انتظار تو را میبرم به روز،،،، شرمنده ام که بی تو نفس میکشم هنوز

@ziiiiziii  

@مامان_سارای_مهدیار  


من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

خب اونایی که هستن اعلام حضور کنن..بریم برای قصه لالهههه😍😍😄😄😄😄😄

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
عاشق داستانتون شدم😍

مرسی گلم....حالا کدومش قشنگ تر بود؟

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

مهندس براش تو حیاط خونه....زیر درخت تنومند سیب یه تاب وصل کرده بود....یدالله و لاله دعوا میکردن که کی بشینه و همه یک صدا طرف لاله رو گرفتن...قرار بود دختر خوشگل این خونه یه مدت نباشه..جاش از الان هم تو دل همه خالی بود و دلتنگی رد پاش تو دل همشون دیده می شد..واضح بود که همه طرف اونو بگیرن...مهندس برای یدالله از درخت یه سیب کند و داد دستش..و با مهربونی گفت فعلا نوبت اجیه .....لاله با خنده نشست و شروع به تاب خوردن خورد.موهای مواجش در اثر ورزش باد اینور و اونور میرفت....دامن چین چین قرمز و تل سفیدش اونو شبیه عروسکای گرون قیمت روسی کرده بود با این تفاوت که چشم و ابروش مشکی بود....با نکاه کردن بهش یه دفعه دل همه پر شد...از چشم های مادر چند قطره چکید...ته ذهن همه یه جمله می چرخید...این که اگه براش اون اتفاق نمی افتاد...خدا می دونست چه وزیرا و وکیلایی براش که صف نمی کشیدن..اون بی اغراق خوشگل ترین دختر خانواده بود...!

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

دیگه هی من نگم😤....انتقادی🤔...پیشنهادی🤗...و حرفی 😚...داشتین بزنین....اگر از یه جایی بیشتر خوشتون اومد یا به جاییش به نظرتون خوب توضیح ندادم رو بگین...حداقل به واسطه همین نوشته ها قلمم بهتر بشه...خدارو چه دیدین شاید نویسنده شدم🤣🤣🤣

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

بعد اون فردا اون دختر خانوم میاد دنبالش خانواده با اشک و گریه و امید وارزو راهیش می کنن.....وبعداز راهی شدن اونا همش ته دل مادر می لرزید..انگار می دونست قراره اتفاق بدی بیفته....و واقعا هیچوقت گواهی های ته دل مادرا الکی نیست.‌...!

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

بعد اون دکتر تماس می گیره و میگه اون و لاله دسیدن و قراره بره برای چکاپ..و همه چی داره خوب پیش میره..و واقعا همه چی رو به روال بودو دل مادر داشت اروم میشد تا روز برگشت رسید..ولی اونا برنگشتن..دکتر به دوستش زنگ زد ..دوستش میگه همه عادیه و همه چی اوکیه..ولی یه جورایی صدای دوستش نگران بود و دکتر باهوش تر از اون بود که این لرزش صدا رو متوجه نشه!

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

بهش میگه بزار با لاله حرف بزنیم ولی اون‌میگه دارو خورده و خوابیده و دوران نقاهتش طولانی شده.. و یه جورایی می پیچونه..بعد اون چند دفعه دیگه هم این اتفاق میفته.....پشت سر هم می میچونه که سراخر دکتر عصبانی میشه وبا لحن تندی میگه که حقیقت رو بگه...و مرد با من و من و بغض فراوان میگه که توی فرودگاه گمش کردن....دکتر چندلحظه خشکش میزنه و تلفن از دستش میفته و صحبت های دوستش که تند تند برای تبرعه کردن خودش میگه و دلگرمی های واهی روکه میده رو نمی شنوه....چهره ی نگران همسرش...مادر همسرش و خانواده جلوی چشمش جون می گیره...و از درد شقیقه های نبض دارش رو فشار میده....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دختر_آرووم  |  8 ساعت پیش
توسط   بودلی  |  5 ساعت پیش