2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

تا اینکه یه مهمونی اشرافی برگزار میشه و گروهک که خیلی تو خرج و اینا حساس بوده یه لباس گرون و یه ارایشگر درست حسابی برای ارایش و آماده کردن نازگل می فرسته و نازگل واقعا زیبا میشه.....نازگل به تصویرش تو اینه نکاه میندازه..یه دختر با لباس بنفش پفی و موهایی که خیلی قشنگ بالا جمع شده ...باید خدارو شکر میکرد که هیچکس تکه های پاره وجدش و غم درونش رو نمی دید....از ته دل زار زد....و راهی شد...اون شب وقتی به اونجا رسیدن...همه چیز عجیب بود....و این رو هردو حس کردن...هم امیر و هم نازگل...تمام اخبار و ویژگی های مختصلتی محل و ادماش اشتباه بود...برای همین خواستن بزنن بیرون...ولی دیر شده بود....هر جفتشون رو گرفتن و راهی زندان شدن

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
من دیگه نمیتونم. شب بخیر دوستان

قربونت برم گلم

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
من دیگه نمیتونم. شب بخیر دوستان

پست بعدی خیلی باحاله..اونو بخون بعد برو...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

تا اینکه هردو راهی زندان شدن....نازگل رو بردن برای بازجویی ..گفتن امیرو از کجا میشناسی؟ نمی تونست لوش بده....اگر میگفت براش پرونده میشد..پس سکوت کرد و یه سیلی محکم خورد...خندش گرفت....چند سالی میشد سیلی نخورده بود ولی دستای شوهرش محکم تربود....دوباره پرسید....و اون دوباره سکوت کرد و چیزی نگفت....و اینبار مرد موهاشو کشید و نشوندش و گفت پس این عکس دست تو چیکار میکنه؟ روابط شما بیشتر از دونفر تو یه گروهک بوده؟....

به عکس با تعجب و بهت  نگاه کرد..عکس امیر بود..یه عکس سیاه سفید مچاله شده که داشت امیر توش میخندید.....اونو از کجا پیدا کرده بودن ؟....

بازپرس از سکوتش غرشی کرد و محکم با یه لگد اونو به دیوار کوبید...ولی نازگل دیگه تو این دنیا نبود....بذهنش پر کشید به گذشته ها..زمانی که لای کتابای که داده بود عکس امیر رو پیدا کرده بود و ازش خوشش اومده بود....

زمانی که تو البوم دکتر عکسش بودو مختصر گفته بود بهترین دوستمه و پدرش من یتیم رو دکتر کرد....گفت شاعره...

مثل دیوونه ها خندید....کی باور میکرد به خاطر امیر پاشو تو این گروه کوفتی گزاشته بود؟ 

که عاشق نوشته ها و دفاعیاتش از گروه بود...که فهمید اون روز امتحانه و راحت یه سیانور رو قورت داد...

خنده های هیستریکش اشکش رو دراورد.....

کی باور میکرد  که با سلول سلول تنش عاشق مردی شده بود که حتی اسم واقعیش هم نمی دونست!که همیشه سارا صداش میکرد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

تو سلول پر سوسک بود....تمام تنش از خارش های پیاپی پر زخم بود......دستشویی گرفته بودو همه جارو بوی تعفن گرفته بود....بازپرس هرروز بدتر می زدش ...جای سالم تو تنش نمونده بود...تا اینکه یه بار بین زدناش گفت جفتتون جون سگین...اعتراف نمی کنین

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

دوماهی اونجا بود....تا اینکه یه شب نگهبان نصفه شب میاد تو اتاقش و

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

یه دستمال میزاره روی دهنشو بیهوشش میکنه.....و تقلاها و جیغ هاشم جواب نمیده..وقتی بهوش میاد می بیته تویه اتاق تمیزه ..و یه بوی لذید میاد...بوی سوپ گرم....براش مهم نبود کجاست و چرا اونجاست ...به سمت سوپ میره...و با اینکه سرد شده با تمام وجود قاشق قاشقش رومی بلعه و حتی ته ظرفو لیس میزنه....وقتی ظرفو میزاره پایین ...می بینه یه مرد رو بهروشه....امیر!

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

با لبخند میگه...روز اولی که منم ازاد کردن همینطوری ظرفو لیس میزدم.......نازگل خواست حرف بزنه که پدر امیر اومد تو و خواست که امیر بره بیرون....و خیلی جدی شروع کرد به حرف زدن...که امیرو به زور نجات داد و میخواد بفرستتش خارج از کشور ولی شرط اون نجات تو بود....برای تو گواهی فوت صادر شده و کل خانوادت فکر میکنن تو مردی....پس خواهشا دورو ورشون نپلک و شر درست نکن...و از همه مهمتر ور امیر رو خط بکش وگرنه بشمار ۳ پروندتو به جریان میندازم و زودتر از اون اقدامات اعدامت رو...و باکنایه میگه ماشالله پرونده پرو پیمونی هم داری

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

بعد اون امیر میره خارج از کشور... نازگل  هم میره به یه روستای دورافتاده و تنها زندگی میکنه و  کار میکنه...گاهی خیاطی ..گاهی فرش بافی.  و یه جورایی اموراتش رو میگذرونه ...دیگه نه ازدواج میکنه نه برمیگرده پیش خانوادش

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز