تا اینکه هردو راهی زندان شدن....نازگل رو بردن برای بازجویی ..گفتن امیرو از کجا میشناسی؟ نمی تونست لوش بده....اگر میگفت براش پرونده میشد..پس سکوت کرد و یه سیلی محکم خورد...خندش گرفت....چند سالی میشد سیلی نخورده بود ولی دستای شوهرش محکم تربود....دوباره پرسید....و اون دوباره سکوت کرد و چیزی نگفت....و اینبار مرد موهاشو کشید و نشوندش و گفت پس این عکس دست تو چیکار میکنه؟ روابط شما بیشتر از دونفر تو یه گروهک بوده؟....
به عکس با تعجب و بهت نگاه کرد..عکس امیر بود..یه عکس سیاه سفید مچاله شده که داشت امیر توش میخندید.....اونو از کجا پیدا کرده بودن ؟....
بازپرس از سکوتش غرشی کرد و محکم با یه لگد اونو به دیوار کوبید...ولی نازگل دیگه تو این دنیا نبود....بذهنش پر کشید به گذشته ها..زمانی که لای کتابای که داده بود عکس امیر رو پیدا کرده بود و ازش خوشش اومده بود....
زمانی که تو البوم دکتر عکسش بودو مختصر گفته بود بهترین دوستمه و پدرش من یتیم رو دکتر کرد....گفت شاعره...
مثل دیوونه ها خندید....کی باور میکرد به خاطر امیر پاشو تو این گروه کوفتی گزاشته بود؟
که عاشق نوشته ها و دفاعیاتش از گروه بود...که فهمید اون روز امتحانه و راحت یه سیانور رو قورت داد...
خنده های هیستریکش اشکش رو دراورد.....
کی باور میکرد که با سلول سلول تنش عاشق مردی شده بود که حتی اسم واقعیش هم نمی دونست!که همیشه سارا صداش میکرد