والا شوهر من برا باباش کار میکرد
ازوقتی فهمید من باردارم
گفت کمتر پول برداشت میکنم تا مکقع زایمان خرجمون بالاستو اینا صداشون درنیاد
ال بل
من ماه هشتم ک رفتم
باباش بدون هیچ پولی از کارکردش بیرون
هیچوقت اون روزو یادم نمیره
با ی بچه ۸ ماهه توی شکمم رفتم پیش پدرشوهرم
گفتم شوهر من با پول صدقه داره میگذرونه این روزاشو
گفت عیب نداره من از طلام باشه دیگه نمیخامش
تو کل مدتی ک حرف میزد بغض داشت منو خفه میکرد
اخرش یهو اشکم اومد
گفتم اگه دختره خودتم بود بابا باهاش این کارو میکردی
از خونشون اومدم بیرون
به بدترین شکل ممکن زایمانم بود مرگو جلو چشمام دیدم
اما ی هزاری از خانوادم نگرفتم
گفتم خودم طبیعی دوس دارم
برا بچم مراسم نگرفتم
حتی الان با یاداوری اون روز اشکام میریزه
خیلی روزای سختی بود
لطفا هرکی پستمو میخونه
برام دعا کنه و صلوات بفرسته ک زندگیم خیلی پیشرفت کنه شوهرم تو کارش پیشرفت کنه
تا دشمن شاد نشیم