2777
2789
عنوان

...یه قصه دارم...

| مشاهده متن کامل بحث + 37901 بازدید | 449 پست

سیما هم قبل ورود مهمونا خیلی جدی گفت که سنارو کجا قایم کنیم که کسی نبینتشو ابرومون نره  ولی اینبار سنا کوتاه نیومدو گفت حق نداری منو قایم کنی..منم حق دارم تو این زندگی...و فلان که بازم خان چون یکم وایه بچه پسر گیر سنا بود ازش طرفداری کرد و خواست بمونه...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
باور کن من خیلی آدم مهربونیم ولی قرار باشه شوهرم سرم هوو بیاره هر جنایتی ممکنه ازم سر بزنه

راستش من تاکنون متاهل نبودم ولی فکر می‌کنم حستون رو درک می‌کنم...الان بعید می‌دونم هرگز چنین کاری و رفتاری ازم سر بزنه ولی خب شاید وقتی تاهل رو تجربه کردم اون‌موقع هرگز نتونم با چنین چیزی کنار بیام و فکر این موضوع همه‌ی اخلاقیات و عقایدم رو زیر و رو کنه!

💙صدا کن مرا... 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سر همین سیما  همش بهش تیکه مینداخت که اره..فلان شیرینی رو تو عمرت دیدی؟ اصلا  غداخوردن بلدی؟ وای مدل راه رفتنت چرا این شکلیه ..البته یه جورایی هم حق داشت چون واقعا دنیای سنا در برابر اونا خیلی سادلوحانه و سیاه سفید بود.

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

که دیگه ستا تیر خلاصو میزنه و ساعت یکی از مهمونا رو میزاره زیر تخت سنا...و اون بیچارم تو کل مهمونی همش دنبال ساعتش می گشته و اخرش ناراحت مهمونی رو ترک می کنه..خان هم که این ناراحتی مهمانش براش خیلی گردن تموم میشه دستور میده  اتاقای خدمه رو بگردن که سیما میگه چرا خدمه..من دیدم سنا برداشت ..خان هم که اینو می شنوه یه سرید می فرسته اتاق سنارو بگردن و پیداش می کنن و حالا حمایت کم تنها عضو این خ نه که بفکرش بود رو هم از دست میده...و حسابی کتک می خوره و خیلی بد و بیراه می شنوه 

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
عضوی از خانواده ی خانی فک.کنم با این حرف زدن

شاید. شاید یکی از نیاکانم دخترکی بوده از خاندانِ اربابی، شاد و شیرین و دلرحم و گلگون توی خونه‌ی چوبی بزرگ که دورتادورش ایوانه با نرده‌های تراشکاری شده وسط یه باغ باشکوه پر درخت پرتقالِ یک روستای کهن از دیار مازندران😌

💙صدا کن مرا... 

این وسط دوباره عماد برای رنگ نخ و خریدش میادشمال ...دو سه روز میگذره که می بینه هیچ خبری از سنا نیست ...از خدمه که می پرسه میفهمه انداختنش تو انباری پشتی خونه...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

اینو که می شنوه عصبانی میشه و میره درش میاره...به شدت سر سنا شپش کرده بودو کثیف و چرک شده بود...جوری که حتی حال عماد هم بد میشه...و اینبار می توپه به برادرش که اگه غیرت نداری غلط می کنی یکو بدبخت می کنی..آدم با سگ خونش همچین کاریو نمی کنع

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

و دوران نقاهت سنا میگذره و بعد چند ماه دوباره باردار میشه....ولی اینبار به خاطر ضعف شدیدش خان از همه زهر چشم گرفته بود که اذیتش نکنن..حتی سیما هم کمتر به پرو پاش می پیچیدو سر دیدنش بچش دقش نمیداد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
سر همین سیما  همش بهش تیکه مینداخت که اره..فلان شیرینی رو تو عمرت دیدی؟ اصلا  غداخوردن بلد ...

شاید یک‌روزی، یک نفر این زندگی رو از دید سیما و از زبون اون تعریف کنه... همه‌ی غصه‌ها و زجرهایی که اون کشید سر نازا بودنش و هوودار شدنش هرچند یک هووی ساده دل و بی‌آزار ، شاید یک روزی یک‌نفر تعریف کنه که چه‌قدر غصه خورد از این‌که نکنه مجبور بشه زندگی عاشقانه‌اش و محبت‌های معشوقش رو با دیگری تقسیم کنه و تلاش‌هایی که برای از بین نرفتن زندگی دوتاییشون کرد و شناخته شد به پلیدی و بدجنسی اهههههه😭😭😭😭😭😭😭

💙صدا کن مرا... 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

تپش قلب

shiva4422 | -35 ثانیه پیش
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز