الان دوشنبه که برگشتم خونه خودم آخه یه هفته قهربودم اما اصلاباشوهرم حرف نمی زنم یعنی اونم هیچی نمیگه دیشب که پیش خانوادش خوابیدامشبم اومداتاق خودمون رو مبل جلو تلویزیون خوابید من به خاطراین برگشتم که زندگیموبسازم نمیخوام خیلی راحت و الکی از دستش بدم ولی غرورمم نمیزاره که من پیشقدم بشم مقصرم شوهرم بوده اونم ازمن مغرورتره تو وضعیت خیلی بدی هستم 😞😞
مردِ من چشمهایش لبریز از آرامش است...وقتی کنارم قدم میزند از هیچ چیز و هیچ کس ترسی ندارم...او معنای تمام و کمال واژهی امنیت است...قول هایش قول است...تهِ چشمانش پاکی موج میزند...برای عاشقانه هایم مجنون است و برای بچگی کردن هایم پدر ...مردِ من مــــرد است و محکم...آنقدر محکم ک میتوانم با خیال راحت کنارش همان دختربچهی ساده باشم
درکت میکنم منم تو این وضعیت بودم .... ب نظرم خیلی ب خودت برس باهاش مهربون باش ولی پیشقدم نشو برای رابطه بزار اون بیاد سمتت خودتو حتی اگه ناراحتی با نشاط نشون بده خودتو سرگرم کن حسابی وقتی خونست و شاد باش ...
مردِ من چشمهایش لبریز از آرامش است...وقتی کنارم قدم میزند از هیچ چیز و هیچ کس ترسی ندارم...او معنای تمام و کمال واژهی امنیت است...قول هایش قول است...تهِ چشمانش پاکی موج میزند...برای عاشقانه هایم مجنون است و برای بچگی کردن هایم پدر ...مردِ من مــــرد است و محکم...آنقدر محکم ک میتوانم با خیال راحت کنارش همان دختربچهی ساده باشم
برو پیشش بگو بغلم کن .لازم نیست از هم معذرت بخواین .اگه حرفشو پیش کشید سریع ببخشش .اگه هم نه .هیچی نگو .زندگی کوتاه تر از این حرفاس که انقد سخت بگیریمو با غرور کاذب بگذرونیم