صبا جان من دو سه روزه درگیر موضوعت هستم. هی میخواستم بیام پست بزارم ولی پشیمون شدم . اخه خاطراتمو برام مرور کردی . میخواستم فراموش کنم و از تاپیکت برم بیرون ولی نشد و هی دنبالت کرد تا دوباره تاپیک جدیدتو ببینم. انگار که تو منی دقیقا همه چیزت عین منه از اسم بگیر تا نسبت و همه چیززز. فقط با این تفاوت که اون پدر و مادرش زنده بودن ولی باهم بزرگ شدیم مثل خواهرو برادر.
حرف دلمو کاملا غیر مستقیم بهش زدم و رد شنیدم. و دیگه هردو فراموش کردیم. ماه ها بعداز اون قضایا ازدواج کردم با کسی که عاشقانه بهش دل بستم و از ته دلم دوسش داشتم و به دلم نشست.
ولی اون تو مراسم جشن و شادی و عروسیم با بغض شرکت کرد. تو فیلم ها یه گوشه نشسته و یه حس ناراحت تو چهرش هست. نمیدونم چرا. نمیدونم ایا حسی داشت یا نه. ولی دیگه گذشت. حالا چندساله گذشته. من خوشبختم شکر خدا. هنوزم مثل برادردوسش دارم و ازته دلم دعا میکنم اونم مثه من خوشبخت بشه و ازدواج خوبی داشته باشه.
گاهی هنوزم با سلام کردن نگاهامون بهم گره میخوره. و من سریع سرمو برمیگردونم. اینا رو گفتم که بدونی اگر بهم رسیدین که هزارمرتبه خداروشکر.ولی اگر خدا نخواست اینو بدون که مصلحت و خوشبختیت با ازدواج پیش کسی دیگست. ولی نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه این حس تا ابد تو قلبت میمونه.