2777
2789
عنوان

مادرشوهر.

393 بازدید | 16 پست

سلام .با مادرشوهرم تو یه ساختمون زندگی میکنیم هشت ساله که عروسشون شدم 

تو این مدت رومون رو هم باز نشده احترام همو دارییم .خیلی خوب و مهربونن و همیشه پشتمون هستن 

 ...بچم ده ماهشه از وقتی به دنیا اومد مادرشوهرم خونمون میاد .همش بهش احترام گذاشتم و روی باز بهش نشون دادم که راحت باشه و از نوش لذت ببره .چون خودمون هم برادرزاده داریم میبینم مامانم چقدر برادر زاده هامو دوست داره و لذت میبره


اما یه اخلاق مادرشوهرم رو اعصابمه .اینکه وقتی صدای گریه بچه میشنوه سریه میاد و هی میگه چی شد؟؟افتاد؟؟اگه افتاد که هی میگه چرا پشتش بالش نذاشتین چرا تنهاش گذاشتی ..همش هم میگه مواظبش باش تنهاش نذار اونو اونجا بردار و ازین حرفا ...تا  بچه گریه کنه باید منتظر باشم که الان اون میاد ..یه بار مامانم بچه رو برد حموم گریه کرد مادرشوهرم صداشو شنید بلند شد اومد .پیش مامانم کلی خجالت کشیدم ازون به بعدم هر وقت مامانم خونمونه خیلی مواظب که بچه گریش نیاد تا گریه کنه مامان میگه الان مادرشوهرت میاد 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

واااا

خو عزیزم یه بار بهش بگو بچه اس امکان داره به هر دلیل ریز و درشتی گریه کنه دلیل نمیشه من هی به شما جواب بدم

بگو مگه بچه های شما گریه نمیکردن چیز عجیب و ترسناکیه که هی میای چک میکنی؟؟؟؟


پسرم قلب منه❤️دخترم نفسمه🩷

امروز داشتم صبحونه میخوردم بچه رو گذاشتم کنارم که با هم بخوریم یه لحظه بچه دستشو کرد تو لیوان چایی جیغ کشیدم و بچه و سریع برداشتم که مایع بزنم به دستش و تو این هیر و بیر که داشتم دستشو میشستن مادر شوهرم داشت در رو از ما میکند ....هی صدا میزد پشت در چی شد ؟؟!چی شده؟؟ درو باااز کن 

امروز داشتم صبحونه میخوردم بچه رو گذاشتم کنارم که با هم بخوریم یه لحظه بچه دستشو کرد تو لیوان چایی ج ...

عزیزم به نظر من محترمانه باهاش حرف بزن

بگو اینکار شما منو بدتر میترسونه 

پسرم قلب منه❤️دخترم نفسمه🩷

بچه هم هی گریه میکرد اونم پشت در هی در میزد چی شد چی شد میگفت . سریع درو باز کردم گفتم الان همسایه ها میان فکر میکنن چه اتفاقی افتاده ..انگار مادرشوهرم پشت در داشت کشیک میکشیده  تا بچه گریه کرد و من جیغ زدم اون درو کوبید 

حالا درو باز کردم هی سرو صدا که چی شد چیکار کردی واااایبچه رو سوزوندی بالاخره تو کار خخودتو کردی انقدر گفتم مواظب باش و انین حرفا .دیگه این حرفاش برام سنگین بود خیلی خودمو نگه داشتم که جوابشو ندم و چیزی نگفتم اما تو حدود نیم ساعتی که خونم بود باهاش حرف نزدم و اخوان تو هم بود و جوابشو ندادم دیگه مجبور میشدم با سر جواب دادم اخرم میخواساچت بچه رو ببره نذاشتم گفتم باید شیر بخوره گفت شیر بده ببرم گفتم باید بخوابه گفت این الان بیدار شد که گفتم نه باید بخوابه 

خیلی از حرفش ناراحت شدم ...نمیدونم چی بگم دیگه این کارشو تکرار نکنه .به شوهرم گفتم  من احساس کردم که پرستار بچم و اون صاحب بچست که با من اینجوری برخورد میکنه .گفتم مگه من کارگرشونم که بچه رو براشون بزرگ کنم .بچه خودمه برام عزیزه اونا حق ندارن با من اینجوری برخورد کنن یه بار دیگه این رفتارشو ادامه بده دیگه احترامشو نگه نمیدارم 


همون جوري هستند منم داخل يك ساختمونم انگار خودشون بچه نداشتند بچه خودشون لال بوده صدا ازدهنش در نيوم ...

خودش برادرشوهرم وقتی یک سالش بود پشت سرش میاد تو حیاط و سر میخوره پاهاش میشکنه ..خودشو نمیگه انگار فقط خودت بچه داری بلده 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز