دوست مامانم برای پسرش ازم خواستگاری کرد یه جلسه پسرشو اورد خونمون باهاش حرف زدم پسر خوبی بود ولی نمیدونم چرا نتونستم قبولش کنم شاید چون ارزوهام بزرگه و اون با پول کمی که داشت نمیتونست ازپسش بربیاد مامانش امشب زنگ زد برای جواب منم باهاش حرف زدم گفتم قصدشو ندارم و اینا گریش گرفت و خداخافظی کرد بعد خداحافظی منم گریه کردم هیچوقت دلم نخواسته اشک از چشمی کسی بیاد خیلی امیدوار بود مادرش میگفت پسرش تغییر کرده اقاتر شد چسبیده به کارش و خوشحاله من امیدشو ناامید کردم چرا اشکام بند نمیاد شام نخوردم ناهار خوردم گشنمم نیست دلم میخواد برم یه جا که کسی نباشه فقط داد بزنم و هق هق کنم