نمیدونم چرا امشب اون تاپیک حاجت روایی خوندم خاطرات خودم اومد به یادم .
سال سوم دانشگاه بودم . تو شهر دیگه خوابگاه بودم . اقا من میدیدم ادارم همش خونی ومحل نمیدادم .میگفت حتما استحاضه اس اینا . دانشجو بودم دیگه سربه هوا زلزله .
بعد من حالم بدتر شد خون ریزی بیشتر شد اومد خونه . صبحونه خوردم که اماده شم برم اقا من هر چی خورده بودم بالا اوردم درد شدیدی هم کل بدنم گرفت . مامانم زودی منو برد بیمارستان سرم اینا زدم . ولی بدتر شدم نوشتن سونو و ازمایش . از شدت درد گرفتگی عضلات نمیتونستم راه برم . فقط گریه میکردم . بهرحال رفتیم بدون نوبت عکس سونو راهمون دادن