من یه هم دانشگاهی داشتم یاسوجی بود شوهرش بهبهان خوشبختم شدن فرهنگاشون نزدیک بوداشنای بهبهانی نداری
اینم بگم در کل جفتشون مغرورو واز خود متشکر بودن نامزد که بودن اومده بودن خونه ما جلو مامان اینا میگفتن چیه شهر شما کاش زودتر بریم راحت شیم فکر کن سر سفره یه ریز از ما بد میگفتن وقتی رفتن مامانم گفت این تحفه هارو از کجا پیدا کردی