2789
عنوان

تصمیم نهایی

153 بازدید | 13 پست

سلام عزیزان... تمامی دوستانی که اینجان از موضوعات تا\یک های من خبر دارن. 

الان باید تصمیم بگیرم. 

خب اینطوریاست که من با بسر عمم ازدواج کردمو مادرشوهرم عمم هستن و خواهر شوهرام دختر عمه هام که متاسفانه تبدیل به زامبی شدن بعد از عروسی. (میتونین موضوعاتی که نوشتمو بخونین و در جریان قرار بگیرین.) 

یه مدت قهر کردیمو رفتیم تهران... همسرم برگست اینجا تا وسایلو جمع کنه و دعواش شد دوباره با عمم که مادرشه و گفت زندگیمو نابود کردین. عمم خیلی ناراحت شد و میگفت من برادرزاده و برادرمو دوست دارم. شوهر عمم زنگ زد دلجویی و شوهرم اومد با هزار التماس اجازه مجدد خواست از خانوادم که من دوباره برگشتم کرمان. الان با همسرم فیلم عقد و عروسیو دیدیمو خیلی به مامانشو خانوادش فحش میداد.. من میگفتم بگذر کلی گریه کرد. گفت حقمون نبود ما نونو نمک همو خوردیمو بزرگ شدیم. من خیلی یهو دلم برایاون روزا تنگ شد و گفتم یه کاری کنم که این بحثا دیگه کشش نکنه و به روزای خوب برگردیم که همه خوشحال بودیم اینم یکم دلشو با خانوادش نرمو درست کنم. با خودم فکر کردم که کادویی چیزی بگیریمو بریم خونشون و فقط فقط از خودش و شوهرش دلجویی نهایی رو کنیم چون یه قدم برداشتن که من برگردم.. ازطرفی عممم هست و دلم براش تنگ شده اما یاد کاراش و بی معرفتیاش و طرف دختراش بودن میوفتم دلزده میشم از این کار. عمم خیییییییییلی باهام خوب بود. یهو دختراش گرفتنش توی مشتش.

سوال:‌

1. بنظرتون چیکار کنم؟ 

2. اگه اینکارو کنم درسته؟ همسرمو چجوری راضی کنم؟ 

3. با مامان چیکار کنم بفهمه ناراحت میشه؟

4. چیکار کنم بازدید این تا\یکم بیشتر باشه و نظرات بیشتری بهم بدن؟ 

5. اصلا کار درستیه؟


منتظر راهنماییتون هستم

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



به نظرم کار درستی نیست ... وقتی این همه حذب باد هست عمه تون باز به حرف دختراش گوش میده باز به مشکل میخورید اونوقت همسرتم بیشتر از دستت ناراحت میشه و کم کم میره سمت خانوادش .... بزار به مرور این مسئله کمرنگ بشه اخر اولش شوهرت پسر اوناس مامان باباشو میبخشه پس نزار به این راحتی همه جیز ختم به خیر بشه و از فردا باز بشه همین اش و کاسه.... 

ولی هر وقت دعوت کردن برید یه کادو بگیر برو بغلشون کن و ببوسشون هرجی باشه عمته

 به خدا❤ ایمان دارم " حتی اگر سکوت کرده باشد.... 
به نظرم کار درستی نیست ... وقتی این همه حذب باد هست عمه تون باز به حرف دختراش گوش میده باز به مشکل م ...

سلام گلم راستش همسرم حمایتگرمه واسه همین بیشتر اذیت میشن خواهراش . حتی همسرم به مادرش  بهش گفته:( چجوری میتونی عقلتو بدی دست دختراتو به حرف بچه ای باشی که خودت زاییدی و هیچ اختیاری از خودت نداشته باشی؟‌ ناسلامتی اونا باید از تو بترسن و حرف شنوی داشته باشن... نه تو از اونا... من شاهدم چه برخوردی میکنن و میکنین.. مثلا میایم خونتون خواهر نامرده که مطعلقه هم هست میره توی اتاق و اصلا بیرون نمیاد.. یا موقع اینکه سه تاشون جمعن تا زنم میاد میرن یه ور دیگه و حرفا و تیکه ها و متلکای خودتو دخترات رفتارایی که واقعا از زن ۶۰ ساله بعیده مادر من.) 

واسه همین الان مدتیه نه من نه همسرم نمریم خونشون و وقتیم میگه به همسرم بیا سر بزن اون میگه :(من بدون زنم که نمیام در ضمن اونجا دیگه کاری نیست جز بی حرمتی به من و زنم ناسلامتی دختر داداشته و بابای زنم دایی بزرگه و برادرته. من زنمو خیلی دوست دارم و میدونی که از بچگی منتظر بودم بزرگ شه باهاش ازدواج کنم.. از 18 سالگیم کار کردمو اوردم توی خونه برای شما و خواهرا و جهازاشونو گرفتمو همه کاراشونو کردم مثل باباشون بودم.. بابا که این کارا رو نمیکرد... همه کاری براشون کردم از سرمایمو درسم زدم برای شماها اونوقت با زنم اینجوری میکنین؟‌زنی که توی ناز و نعمت بزرگ شده و الان حاضر شده به خاطر من و امیدش به شما بیاد یه شهر دیگه و با همه شرایط من ساخته منی که بسر عمشمو الان دیگه شوهرشم و شما که عمشی میشناسی چه گلیه و نجیب باید خیلی حواسمون باشه چون امانته دستمون خصوصا که مامان و باباشم کنارش نیستنو از خانوادش دوره نا سلامتی از خون همیم.. اون روزی که رفتیم تهران خواستگاریش توی جمع شما و سه تا خواهرای کثافتم قول دادین که هواشو دارین و تنهاش نمیزارینو نمیزارین آب توی دلش تکون بخوره.. من الوعدمو وفا کردم اما شما چی؟‌جز آزار و زجرش و در آوردن گریش کار دیگه ای نکردین.. یادته دایی نمیزاشت؟ من رفتم التماس که بزاره ازدواج کنیمو بیاد شهرمون و خودش از باباش توی خواستگاری اجازه خواست که بیاد شهر ما... این چه برخورداییه). 

به نظرم کار درستی نیست ... وقتی این همه حذب باد هست عمه تون باز به حرف دختراش گوش میده باز به مشکل م ...

راستی من داستان زولانیمو توی تابیک های قبلیم نوشتم. میتونین بخونین. حتی همین موضوع رو دوباره نوشتم چون طولانی بود به بشای کوچیک تقسیمش کردم. الن بری توی تابیکام میتونی قسمت تصمیم نهایی رو بگیرمو بخونی عزیزم. ممنونم 

تصمیمت که صددرصد درسته عزیزم ولی خیلی باید سیاست بخرج بدی...اینحرفایی که به ما زدی به شوهرت نزن مردا هر چی هم اشک بریزن واظهار ناراحتی از خانواده شون کنن با یه اشاره از سمت پدرومادرشون واا میدن وتغییر عقیده میدن...برو سمتشون ولی بهشون بفهمون که تا زمانی بهشون احترام میزاری که خودشون حدشون رو بدونن ...سعی کن شوهرتم با خودت هماهنگ کنی...

من یک ملکه هستم👑با کمک این تاپیک آموزنده منم یه ملکه شدم https://www.ninisite.com/discussion/topic/2481309/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%82%d8%af%d8%b1 با تشکر از کاربر دختر گرانبها🙏❤
تصمیمت که صددرصد درسته عزیزم ولی خیلی باید سیاست بخرج بدی...اینحرفایی که به ما زدی به شوهرت نزن مردا ...


 راستش همسرم حمایتگرمه واسه همین بیشتر اذیت میشن خواهراش . حتی همسرم به مادرش  بهش گفته:( چجوری میتونی عقلتو بدی دست دختراتو به حرف بچه ای باشی که خودت زاییدی و هیچ اختیاری از خودت نداشته باشی؟‌ ناسلامتی اونا باید از تو بترسن و حرف شنوی داشته باشن... نه تو از اونا... من شاهدم چه برخوردی میکنن و میکنین.. مثلا میایم خونتون خواهر نامرده که مطعلقه هم هست میره توی اتاق و اصلا بیرون نمیاد.. یا موقع اینکه سه تاشون جمعن تا زنم میاد میرن یه ور دیگه و حرفا و تیکه ها و متلکای خودتو دخترات رفتارایی که واقعا از زن ۶۰ ساله بعیده مادر من.) 

واسه همین الان مدتیه نه من نه همسرم نمریم خونشون و وقتیم میگه به همسرم بیا سر بزن اون میگه :(من بدون زنم که نمیام در ضمن اونجا دیگه کاری نیست جز بی حرمتی به من و زنم ناسلامتی دختر داداشته و بابای زنم دایی بزرگه و برادرته. من زنمو خیلی دوست دارم و میدونی که از بچگی منتظر بودم بزرگ شه باهاش ازدواج کنم.. از 18 سالگیم کار کردمو اوردم توی خونه برای شما و خواهرا و جهازاشونو گرفتمو همه کاراشونو کردم مثل باباشون بودم.. بابا که این کارا رو نمیکرد... همه کاری براشون کردم از سرمایمو درسم زدم برای شماها اونوقت با زنم اینجوری میکنین؟‌زنی که توی ناز و نعمت بزرگ شده و الان حاضر شده به خاطر من و امیدش به شما بیاد یه شهر دیگه و با همه شرایط من ساخته منی که بسر عمشمو الان دیگه شوهرشم و شما که عمشی میشناسی چه گلیه و نجیب باید خیلی حواسمون باشه چون امانته دستمون خصوصا که مامان و باباشم کنارش نیستنو از خانوادش دوره نا سلامتی از خون همیم.. اون روزی که رفتیم تهران خواستگاریش توی جمع شما و سه تا خواهرای کثافتم قول دادین که هواشو دارین و تنهاش نمیزارینو نمیزارین آب توی دلش تکون بخوره.. من الوعدمو وفا کردم اما شما چی؟‌جز آزار و زجرش و در آوردن گریش کار دیگه ای نکردین.. یادته دایی نمیزاشت؟ من رفتم التماس که بزاره ازدواج کنیمو بیاد شهرمون و خودش از باباش توی خواستگاری اجازه خواست که بیاد شهر ما... این چه برخورداییه). 

با این تفاسیر میگی چیکار کنم؟

سلام گلم راستش همسرم حمایتگرمه واسه همین بیشتر اذیت میشن خواهراش . حتی همسرم به مادرش  بهش گفته ...

میدونم پشتته ولی اول راهید هی بخواید کش مکش داشته باشید اونم خسته میشه دیگه بی تفاوت تر میشه شما هم هر روز نمیتونی بشینی بگی عمه این کار کرد ابجیت اینطور اونطور .... برا ادم اعصاب نمیمونه... دوری و دوستی... 

وقتی جوری رفتار کردن که شما تصمیم رفتن از اون شهرم داشتی الان زود پاشی بری خودت بندازی وسط دیگه کارات براشون عادی میشه میگن این دختره دو روز پیش داشت میرفت الان اومد دست بوسمون ... بدی هاشون رو کینه نکن ولی به این اسونی هم فراموش نکن ... 

البته این نظر شخصی منه چون هرچی به خانواده همسرم رو دادم دیدم پروتر شدن 

یه مدت صبر کن ببین چیکار میکنن یه دعوت چیزی میکنن زود بعد قهر بری من زیاد خوشم نمیاد..

البته بچه ها میان باز بهت کمک میکنن 

 به خدا❤ ایمان دارم " حتی اگر سکوت کرده باشد.... 
میدونم پشتته ولی اول راهید هی بخواید کش مکش داشته باشید اونم خسته میشه دیگه بی تفاوت تر میشه شما هم ...

حرف خوبیم زدی ولی چندین بار عمه ازم خواست برم خونشون هی نرفتم. من الان یک ماهه که برگشتم کرمان. چندین بار خودشو دختر بزرگش هی گفتن بیا من نرفتم. شوهرمم نرفت. خیلی ازشون نمیگم چون دیگه موضوعی نیست که بگم.. بلعکس خود شوهرمه که میگم. وقتی بهم زنگ زدن که برگردم دو هفته بعدش با شوهرم رفتیم. الان یک ماهه که اینجام. بیشتر ناراحت روابط بابامو عممم. بالاخره نونو نمک همو خوردیم مدتها و بهم خیلی خیر رسوندیم نمیشه بی تفاوت گذشت. من به دختراش نمیخوام کار داشته باشم. اونا سوا اینا هم سوا. 

حالا خود شوهرمم راضی نمیشه که اینکارو کنه اون خوذش باید وقت طولانی بزارم قبول کنه. 

میفهمم چقدر بی چشم و روعن ملت عزیزم غثصه نخور. 

اذیتت میکنن؟


من هنوز نمیدونم چجوری میشه آدمای بیشتری نظر بدن اینجا واسم

راستش همسرم حمایتگرمه واسه همین بیشتر اذیت میشن خواهراش . حتی همسرم به مادرش  بهش گفته:( ...

عزیزم منم تو شرایط شما بودم ولی هیچ وقت نتونستم به شوهرم بگم با خانواده اش قطع رابطه کنه...با اینکه خودش خسته شده بود از دست خانواده اش...ولی همیشه خودم بردمش سمتشون...عزیزم باید خودت روحیت رو قوی کنی اگه طالب رابطه هستی چون مطمئنا بازم حرف وحدیث وسختی هست ولی سعی کن نزاری شوهرت زیاد باهاشون قاطی بشه چون مردا زیاد تو این زمینه قابل اعتماد نیستن ممکنه وا بدن ...

من یک ملکه هستم👑با کمک این تاپیک آموزنده منم یه ملکه شدم https://www.ninisite.com/discussion/topic/2481309/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%82%d8%af%d8%b1 با تشکر از کاربر دختر گرانبها🙏❤
عزیزم منم تو شرایط شما بودم ولی هیچ وقت نتونستم به شوهرم بگم با خانواده اش قطع رابطه کنه...با اینکه ...

آره دقیقا کنم مثل شما میخوام عمل کنم. کلا قطع ارتباط کامل رو دوست ندارم. 

چشم حواسم هست مرسی

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز