منم خیلی ناشکری میکردم بابام فکر میکرد سرطان لوله گوارش گرفتم... کلا روزای بدی بود هیچ لذتی نمیبردم صبحا ی چای شیرین میخوردم و میرفتم سر کار ساعت سه می اومدم ی ماست خوری ماست میخوردم ک یه ساعت بعدش بالاش می اوردم هیچی تو معدم نمیموند... ۹کیلو کم کردم ب مرز دیوونگی رسیدم ولی دو ماه اخر انقد خوردم ک ترکیدم دیگه...روزای خوبتم میرسه عزیزم فقط صبرر