خانما من از 15-16 سالگی یادم میاد وسواس گرفتم. مثلا هر شب وقتی میخواستم برنامه مدرسمو عوض کنم کل کمد رو میریختم بیرون و از نو میچیدم. یا کیفم رو گوشه سالن میزاشتم و باید جوری تنظیم میکردم که شق و رق و مرتب بایسته و چند تا فوت بهش میکردم. و بعد از اون اگر کسی بهش دست میزد عصبی میشدم و دوباره مرتبش میکردم.
گذشت و این منوال ادامه داشت. یادمه اونقدر برق ها رو خاموش روشن میکردم که اعتراض اهل خونه بلند میشد. یا باید تکالیفم رواونقدر تمیز مینوشتم که حد نداشت و این باعث میشد خیلی برگه بکنم و لوازم التحریر هدر بدم.... گذشت تا یکی دو سال پیش. وسواس های حرکتیم کم و کمتر شد و الان شاید به 10 در صد رسیده. یه جورایی وسواس حرکتی ندارم . ولی امان از وسواس فکری. متاسفانه وسواس شدید فکری دارم . یه چند تا مثال میزنم:
مثلا ظهر مادر شورهرم و پدر شوهرم مهمان منزل پدرم بودن. مادرم برنج درست کرد و از بیرون میکس سفارش دادیم. تو سفره همه چیز مهیا بود. از دوغ و نوشابه و سالاد و سماق و ..... تا برنج فراوان و میکس به اندازه همه + وسط سفره.....ما قبلا از این رستوران زیاد سفارش داشتیم. کوبیده هاش خوشمزه و بزرگ بود و جوجه هاش ابدار و لذیذ.... با خودمون گفتیم خب این رستوران غذاهاش عالی هست. پس از همین میخریم. وقتی سفارش رسید همه چیز عالی بود فقط کوبیده هاش سایزش کوچیک شده بود.... الان از ظهر حالم بده که نکنه الان پیش خودشون میگن ببین چه کوبیده های کوچیکی بود. در صورتی که همون هم کلی اضافه اومد... البته اصلا اهل این حرف ها نیستن. این ها ساخته ذهن منه.وسواس فکری این ها رو به ارمغان میاره.بخدا خستع میشم از فکر کردن های الکیم. به یه چیزهایی فکر میکنم که عقل جن هی نمیده بهش.با یه روان شناس که اشنام بود صحبت کردم گفت اوضاعت خیلی داغونه . یه جورایی دیگران برام خیلی مهم هستن. دوست دارم مدام یه نفر بهم بگه همه چی عالی بود. همه چی خوب بود. ولی باز اروم نمیشم. دوست دارم طرف خودش بگه فلان چیز عالی بود تا اروم بشم....نمیدونم چه کنم