دوست من تعریف میکرد میگفت با خاستگارش قرار شد برن رستوران
پسره ماشین نداشته تاکسی هم نمیگرفته
میگفت رستورانش هم دور بود هر چی گفتم ماشین بگیر گوش نکرد
دوستمم وسط راه دیگه خسته شده بود گفت همون وسط راه خدافظی کردم باهاش برگشتم خونمون😂
من جای شما بودم قبول نمیکرد باهاش ازدواج کنم