گفتم هیچی بالاخره یه طوری خودمو آروم می کنم دیگه.گفت چطوری مثلن؟گفتم چه سوالیه؟خب اشک،آه،پیاده روی،چمیدونم همینادیگه..گفت دلی سیگارهم می کشی؟چشام ازکاسه دراومد،آخه داییم حرفی رو بیخودی نمیزنه اونم اگه طرفش من باشم.گفتم نه بابا بدم میاد
گفت دلی سیگارنمی کشی؟
گفتم حالت خوبه دایی؟سیگارچیه؟
پاشدرفت کاکائوهامو ازیخچال آورد نشونم دادگفت اینامال کیه؟
گفتم مال من امروزخریدم
گفت پس چرامیگی نمیکشم؟اینا سیگارنیستن مگه؟
خلاصه که تازه دوزاریم افتاد که اونا سیگاربودن نه کاکائو.داییم سیگاراموبرد و دیدم نیم ساعت بعدش باچندتاکاکائوبرگشت وداد دستم ورفت..
نتیجه اخلاقی :سیگارنکشین