منوخواهرم یک مدتی درشرکت قطعات بخاری کارمیکردیم به دلیل کاردیگه ازشرکت اومدیم بیرون ودنبال کارمیگشتیم تااینکه بعدازدوسال که جابه جایی کارشدازشرکتی که کارمیکردیم اومدیم بیرون تصمیم گرفتیم که مستغل بشیم وقتی باپدرم مشورت کردیم اولش گفت نه بعدبهانه های جورواجورهرجورشدراضیش کردیم که مدرک ارایشگری داریم وارایشگاه میزنیم بااینکه راضی نبودولی رضایتی نسبی دادبعدازجابه جایی که وسایلی ازخونه پدرم اورده بودم درخانه جدیدمستقل شدیم وباکمی پولی که داشتیم دنبال مغازه برای ارایشگاه شدیم ارایشگاهی باب میل پیداکردیم خلاصه که کلی خریدکردیم وارایشگاه روقولنامه کردیم بعداز3ماه ارایشگری بااینکه درامدی نداشت تصمیم گرفتیم یک نفرمون درب ارایشگاه بمونه ونفربعدی بره دنبال کارواین شدکه سمیه رفت دنبال کارهرروزمیرفت اگهی کارمیگرفت وتماس میگرفت برای کار...کاردل بخواهی پیدانمیکردتااینکه بخاطرجوازکارنداشتیم مغازه روپلمپ کردن ماموندیم کرایه خونه خرج خونه وکرایه مغازه یک روزکه ناامیدشده بودیم وازکرده خودمون پشیمون شده بودیم سمیه گفت امروزهم میرم دنبال کاراخه زمستونم بودکارکم پیدامیشدتااینکه گفتم نه بریم شرکتی که دوسال پیش اونجاکارمیکردیم بریم اونجاوتصمیم براین شدکه فرداصبح بریم اگه خواستن میریم سرکاراونجاورفتیم خوش بختانه نیرونیازداشتن واین شدکه درشرکت موندگارشدیم روزاول کاری خیلی خوب بودوروزدوم کاری چشمم به پسری افتادکه غرق نگاهش شدم اونقدرکه یک دل نه هزاردل عاشقش شدم ولی پیش خودم اول تصمیم گرفتم که سربه سرش بزارم وکلی بخندم ولی روزهاهمین طورکه پشت سرهم میگذشت من هرروزبیشترعلاقم بهش بیشترمیشدتایک روزکه باهم اشنابیشترشدیم بهم گفت میخوام باهات قراربیرون بزارم ایامایلی میای منم دردلم انگارقنداب کرده بودن چیزی بهترازاین نمیشدگفتم بله قرارشدکه فردای اون روزبیادازدم شرکت دنبالم واومدرفتیم سفره خونه واین شدکه رابطه ماشکل گرفت .اونقدرکه غرق شده بودم که اگه نبودبرام خیلی سخت بودیک روزکه نیومدسرکاراونقدردرگیرش بودم که انگشتهامولای دستگاه دادم وکارم کشیدبه بیمارستان 20روزبهم استراحت داده بودن ولی تحمل 20روزرونداشتم. وتصمیم گرفتم دوباره برگردم سرکارم به کارکردن کنارسعیدکه خیلی دوستش دارم شروع کردم به کارکردن خیلی روزهای خوبی بودتااینکه یک روزبرای تهیه قطعه ای رفت به شرکت دیگه ای منم بایکی ازکارگرهاکه اقابودبحثم شدوقتی اومدفهمیدکه دعواکردم اشوب به پاکردجوری که صاحب شرکت گفت بایدازاین شرکت یک نفرتون بره اونم من بودم وخواهرمم قبل ازمن ازشرکت تصفیه کرده بودواومده بودبیرون .وقتی اومدم بیرون دنبال کارگشتم درشرکتی لبنیات مشغول کارشدم ودرمسیربرگشت یک وقتایی به محمدسرمیزدم وجویای حالش میشدم تااینکه سمیه گفت من کاری پیداکردم درتهران باحقوق 3برابرشرکت ولی میدونستیم که بابام عمرن بزاره بریم بازهم دست التماس انداختیم تااینکه رازی شدالبته صاحب کارازجایی که خدامارومیخواست باپدرم فامیلی دوری داشتن واین شدکه 3نفری به تهران رفتیم ومشغول به کارکه شدیم پدرم برگشت ومن ماندم وسمیه مسیرمون ازهم دوربودولی ازاینکه به تهران اومده بودیم من خوشحال بودم ولی اکرم نه چون تجربه سختی قبلا داشته وازتهران بدش میومدولی من عاشق تهران بودم 20روزمانده بودبه عیدبزرگ واین 20روزروکارکردیم دراین مدت من به سعیدزنگ میزدم وجویای حالش بودم ولی محمدازاول بارفتن من موافق نبودتااینکه 20روزتموم شدوبه شهرمون اومدیم من رفتم پیش محمدازاومدنم خوشحال بودولی چون فهمیدکه دوباره بایدبرم خیلی دلخورشدوقت رفتن رسیده بودپدرم همچنان میگفت نمیخوادبرین ولی من گفتم بایدبرم قول دادم که برمیگردم اکرم بامن نیومدتنهابرگشتم به تهران ولی سعیدخیلی ناراحت بودالبته چاره ای هم نداشتم به دلایلی مجبوربه کاربودم .البته همیشه باخودم میگفتم نمیخوام زحمت من بیوفته گردن کسی .هرروزباسعیددرارتباط بودم تماس میگرفتم وحالشومیپرسیدم 1سال همین جوری گذشت تااینکه درعمین رفت وامدهامحمدرورازی کردم که بامن بیادتهران واومدیک مدتی دنبال کارگشت ولی کارپیدانکردباهم برگشتیم به شهرمون ومن دوباره بعدازچندروزاستراحت تصمیم گرفتم برگردم تهران تااینکه محمدگفت بین منوتهران یکی روانتخاب کن تصمیم سختی برام گذاشت ولی بااین حال رفتم میدونستم که محمدازمن دل نمیکنه هرجاکه باشم توی قلبش جایی دارم تااینکه یک زوزتماس گرفت وگفت دوستم گفته که کاردرتهران هست میتونم بیام منکه داشتم پردرمیوردم وبعدازدوسه روزی اومدودررستوان مشغول به کارشدمنکه خیلی خوشحال بودم ازاینکه دوری تموم شدهروقت اراده کنیم میتونیم کنارهم باشیم یک سال هم محمدهم من درتهران کارکردیم هردودراین مدت به تصمیماتی رسیدیم که باهم ازدواج کنیم .یک روزکه باهم بودیم بهش گفتم میخوام به پدرم اطلاع بدم وتوبیای