من پدرم ی کارمند سادس و اما خ دست ودلبازه و عاطفی بزرگ شدم و خودمم همینطورم
الان 8 ماهه باردارم داداشم خونشون ساختمون روبه رومونه زنش تو این 8 ماه ی بارم برای ی بلوز نوزادی نخریده ک منو خوشحال کنه خ ناراحتم یا همیشه جلو من میگه من هرروز ککیک میپزم ی تیکه نیاورده برام چرا اخه اینقد مشت سفته
من اصلا ب دلم نمیشینه دیگ همیشه لباسای تکراری میپوشه هیچ بر نمیگه بیا خونم و...
ی دونه داداش داارم خیر سرم