امشب مهمون داشتیم شوهرم سر قضایای گذشته که یه بحثایی باخانوادم داشت یادش اومد و بعد رفتن مهمونا کلی بحث و دعواکرد گفت تو واسم مایع دردسری خانوادتت چرا میان خونمون خواهرم اومده بود از وقتی گرفتمت سودی برام نداشتی شدی سرطان زندگیم درصورتی که بین خانوادش من به مظلومیت معروفم خستم نمیدونم چکار کنم کلی گریه کردم دلم بدجور شکسته خودم وهمیشه الکی شادنشون میدم ولی نمیتونم دلم واقعا بدرد اومده شوهرم زبان بدی داره محبت بلد نیس پیش خانوادش بی احترامی میکنه میگه چه گناهیی کردم که توافتادی توزندگیم بخدا چهارده سالگی ازدواج کردم هیچی بلد نبودم الان که ۲۳سالمه تازه میفهمم زندگی چه خبره بخدا همه بهم تو خانوادشون زور میگفتن مسخره میکردن خدایی اخلاق خودشون گند هست خانواده من خیلی مهربونن ولی به چشمش نمیاد دوروزه تب ولرز شدید دارم میخام بمیرم اما یبار هم نگفته چته حتی نمیگه دکتر میری یانه تازه میگه غذا چرااین ودرست کردی وفلان چکار کنم واقعا قلبم درد اومده
مردی که با همسرش مثل یه شاهزاده رفتارمیکنه نشون میده زیر دست یه ملکه بزرگ شده😊
دوست ندارن خانوادما بیان اما واسه خانواده خودشون جون میدن و ماهم باید خوووب راضی نگهشون داریم و خانواده ما هرچقدر احترام و عزت بهشون بدن کورن نمیبینن این ذات کثیف مرداست