من با شوهری تو یه سفر آشنا شدم اون واسه کارش اومده بود من واسه تفریح یه پسر جدی و خشن از اون دسته پسرا که با یه من عسلم نمیشه خوردشون. یکی دو بار هم با هم شدید دعوا کردیم. شوهری یکی از دوستای داداشام بود. هفت هشت ماه گذشت اومدن خواستگاری و کلی فکر و مشورت بله رو دادم. اما بماند که به خاطر شغلش تمام مدت تو استرسم همون اول که اومد خواستگاری بهم گفت که باید محکم باشم یهو دیدی زنگ زدن بهت گفتن امیر مرده نباید بترسی کار من خطرناکه.
قبول کردم و سر ماه عقد کردیم و سه ماه بعدشم عروسی