ديشب تولد دعوت بوديم و تا ساعت دو مهموني بوديم.
ظهرم قبل رفتن به تولد قرمه سبزي خورده بودم.اينقدر تو مهموني هم ميوه و شام زياد خوردم كه يهو دل درد شدم.
اومديم تو ماشين ديدم كمرمم درد ميكنه دلمم يكسره درد ميكرد.
دردش مثل نفخ بود و حس دفع داشتم.خلاصه شوهرم ترسيد رفتيم بيمارستان ببينم درد چيه.
خلاصه نگم كه شوهرم به مامانش اينا هم زنگ زد كه بياين كه امشب بچم به دنيا مياد.
منم از درد به خودم ميپيچيدم.
رفتيم بيمارستان و رفتم زايشگاه.اينقدررررر ترسناك بود كه از ترس صاف شدم و دردم يادم رفت.
هيچي زائويي هم نبود.بيمارستان خصوصي بود.ولي وحشتناك بود همه جا تاريك بود.
ماما گفت رو تخت بخواب معاينم كنه.
تا خالا معاينه نشده بودم اينقدرررررر درد داشت كه به لكه بيني افتادم.
گفت دهانه رحمم يك سانت باز شده.
چون انقباض رحم نداشتم با رضايت خودم اومدم بيرون.
گفتم من امشب اينحا نمي مونم خيلي ترسيده بودم.
اينقدر ماماها بداخلاق بودن.
حالا ميترسم از زايمان دلم نميخواد ديگه اونجا برم.